Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1830
Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1832
چند شعر از گريگوري كورسو - ترجمه عادل هاشمي
گريگوري كورسو(Gregory Corso) در سال 1930 در آمريكا از پدر و مادري ايتاليايي متولد شد.وقتي كورسو يك ساله بود مادرش خانواده را ترك كرد و به ايتاليا برگشت. پدرش هم دوباره ازدواج كرد و اوضاعِ خانوادگيِ كورسو روز به روز نابه سامان تر مي شد و به همين دليل هيچ وقت احساسِ متعلق بودن به گروهِ خانواده را نداشت. بعد از مدتي كورسو از خانه فرار كرد و آواره يِ خيابان ها شد و در سنِ 13 سالگي به خاطرِ دزدي دستگير شد و سر از مراكزِ تربيتِ جوانانِ بزهكار درآورد. چند سال بعد نيز به زندان رفت. در زندان شعرهايِ شلي(Shelly)، شاعرِ رمانتيك را خواند و تحتِ تاثيرِ آن ها قرار گرفت و به نوشتنِ شعر روي آورد.
در اواخرِ دهه يِ پنجاه، پس از آزادي از زندان، به طورِ اتفاقي آلن گينزبرگ را در يك بار ملاقات كرد. گينزبرگ شعرهايِ كورسو را خواند و متوجهاستعدادِ خارق العاده يِ او در شعر شد و به او كمك كرد تا شعرهايش را چاپ كند.در واقع، گينزبرگ كورسو را به جامعه يِ ادبيِ آمريكا معرفي كرد. آشناييِ كورسو، گينزبرگ و كرواك با هم اولين مرحله يِ ايجادِ طرحِ مانيفستي مشترك بودو باعث شد تا آن ها نسلِ بيت را بنيان نهند.
در بسياري از شعرهايِ كورسو گرايش به نئشگيِ هروئين، حشيش و ماري جوانا به وضوح ديده مي شود و او هميشه از اين مواد به عنوانِ داروهايِ آگاهي افزا ياد مي كند. تمِ اكثرِ آثارِ كورسو تنهايي، مرگ، نقاشي، تقابلِ روياها و كابوس ها با صخنه هايي از زندگيِ روزمره و نوستالژي هايِ مربوط به دورانِ كودكي اش است. احساساتِ كورسو در شعرهاي اش مانندِ احساساتِ قهرمان هايِ خيابانيِ نسلِ خودش است، كودكانِ آواره، بدونِ خانواده، بدونِ عشق و تنها و مغرور. بي شك كورسو يكي از همان برترين اذهانِ نسلي بود كه گينزبرگ در شعرِ "زوزه"(Howl) به آن ها اشاره كرده بود. شاعري كه كارنامه يِ ادبي اش در همه يِ دوره ها درخشان بود و اگر چه در 17 ژانويه 2001 به خاطرِ سرطانِ پروستات از دنيا رفت اما شعرهايش جنونِ نسلِ او را جاودان كرد.
آنچه مي خوانيد ترجمه يِ چند شعري ست از كتابِ "تاريخ به پايان رسيده است" كه به زودي با ترجمه عادل هاشمي از سوي انتشارات پژوهه واردِ بازار خواهد شد.
...؟
__________
برلين چه بويي دارد؟
هر شهري بويِ خودش را دارد
نيويورك سيتي بويِ كفش هايِ نو را دارد.
پاريس بويِ يك سينما را دارد.
لندن بويِ خانه يِ پسرانِ شرور را دارد.
استكهلم بويِ كتانِ شسته شده
آتن بويِ ميدانِ اسبدواني
بارسلونا بويِ قرمز
آمستردام بويِ پايِ سيب
ونيز بويِ انسانيت
و برلين.
من بويِ برلين را نمي دانم.
خدا استمناگر است
____________
جماعت!
سكس هرگز نبوده است چيزي بيش از آميزشِ متقابلِ بدن ها
همان كه به آن ها لذت مي بخشد و تحول
كه بياميزند
يا در تمنا
يا در درماندگي
يا در نياز
هدفي ندارد جز هدفِ عشق و زندگي
آميزشگران محصولِ سكس اند
ما از آميزش به وجود آمده ايم
سكس سپاهِ رستگاري را به وجود آورد
ما سكس ايم
هيچ چيز در باره يِ اين جادو مبهم نيست
و آن دردهايِ شهوت
كه شما را بيمار مي كند
آن روياهايِ دور از ذهن
كه شما را
سرشار از ترديد مي كند
به درازايِ لذت هايِ وحشي
كه از يك روانِ مشتاق بيرون مي جهند
خود را خوار كنيد
فرياد بكشيد
خدا را شكر
كه افكارِ انسان
به اندازه يِ اميالِ جسم
تهييج مي شوند
خدا را شكر
كه در همه يِ اين
مرد و زن
و مرد و مرد
و زن و زن
برايِ من و من
جايي هست –
خلق هايِ تغيير ناپذير (2)
________________
در تاريك ترين شب
مردي شنل پوش تلوتلو مي خورد
زني در ماشينِ سيگارپيچ سكه مي اندازد
چيست آن در تاريك ترين تاريك
با ناقوس ها و طناب هايِ
يك شبِ كسالت بار
مردي شنل پوش كه بي حركت خوابيده است
و زني كه سيگار مي كشد –
بخشي از شعرِ ازدواج
_____________
بايد ازدواج كنم؟ بايد خوب باشم؟
دخترِ همسايه را با كت و شلوارِ مخمل و كلاهِ فاستوس ام غافلگير كنم؟
به سينما نمي برمش بلكه به قبرستان ها
همه چيز را درباره يِ تن شويه هايِ گرگ آدم ها و كلارينت هايِ دوشاخه مي گويم
بعد او را طلب مي كنم و مي بوسم و همه يِ كارهايِ اوليه
و او خيلي دور مي شود و من مي فهمم چرا
در گفتنِ اين كه بايد احساس كني جايِ هيچ عصبانيتي نيست
احساس كردن زيباست!
به جايِ اين كه او را به آغوش بكشم
به يك سنگِ قبرِ كهنه يِ خميده تكيه مي دهم
و با همه يِ شب و صور فلكي دلِ او را مي برم
وقتي مرا به پدر و مادرش معرفي مي كند
كمر صاف، موها كاملا شانه زده، خفه شده با يك كراوات
بايد رويِ مبلِ درجه سه شان زانو رويِ زانو بيندازم
و نپرسم كه حمام كجاست؟
پس چطور به غير از اين كه هستم حس كنم، اغلب در فكرِ صابونِ فلش گوردون
واي چقدر وحشتناك است برايِ يك مردِ جوان
كنارِ يك خانواده نشسته باشد و آن ها پيشِ خودِشان فكر كنند
ما قبلا او را نديده بوديم! مي خواهد دخترِمان را مفت از چنگِ مان در بياورد
بعد از صرفِ چاي و شيريني هايِ خانگي، مي پرسند كه
برايِ شروعِ يك زندگي چه كاري انجام مي دهي؟
به آن ها بگويم؟ آن وقت مرا دوست خواهند داشت؟
مي گويند خب. ازدواج كنيد، دختري از دست مي دهيم، در عوض پسري پيدا مي كنيم
پس آن وقت بپرسم حمام كجاست؟
اي خدا!
جشنِ عروسي!
همه يِ خانواده و دوستانِ او
و تنها يك مشت من، مكار و خاردار
در كمين نشسته برايِ ناخنك زدن به غذا و نوشيدني
و كشيش! طوري به من نگاه مي كند انگار استمنا كرده ام
از من مي پرسد آيا اين زن را برايِ زندگيِ مشتركِ مشروع ات قبول مي كني؟
و من لرزه به تنم مي افتد كه چه بگويم، بگويم خيالِ خام
عروس را مي بوسم و مردانِ كهنه كار به پشتم مي زنند
همه اش مالِ خودت است پسر! ها! ها! ها!
و در چشم هاشان مي تواني ماهِ عسلِ وقيحي را مشاهده كني.
|