Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1830
Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1832
نیمه... / نوشته مهدی نوید
نمي دانم ديگر چرا پاك قـاطي كرده ام. بعضي ها حتا مي گويند ديوانه ام. اما دست كم اين را ديگر خودم مي دانم كـه ديوانـه نيستم، حالا قاطي كرده ام، اما ديوانـه، نه. اين قاطـي كردن هم از زمانـي شروع شد كه ليلي ديگـر يك كلمه هم برايم ننوشت. بـهش گفته بودم اگر نامه ننويسي مي ميرم. اما شـوخي بود. حالا هم كه نمرده ام، فـقط پـاك قاطـي كرده ام. شب ها برايش نامه را مي نويسم و صبح پسـتش مي كنم. اما مگر ليلي جواب مي دهد. حتا از مدرسه هم بيرونم كردند. گفـتند: ما معلم ديوانـه نمي خواهيم. حكـمم را هم دادند كه ديگـر نـتوانم درس بدهم. حالا ديگر فقط كارم شده نوشتن داستان، شب ها هم نامه يي براي ليلي. اما از امـروز ديگر نمي توانم بنويسم. ديگـر هـيچ چيز براي داستان ندارم، حتا براي داستـان هاي نيمه تمام. ديگـر نمي نويسم. ديگـر تمـام شده.
آه، راستي ليلي،كيفـم را زدند. تمام داستـان هايم را زدند. اما نمي دانم اين داستـان را قبـل از اينكـه بنويسم زدند يا بعد از آن؟ نيمه كاره گذاشته بودمش يا تمامش كرده بودم؟ اصلا انگار ديگر پاك قاطـي كرده ام. گفتم كه، بعضي ها هم مي گويندديوانـه ام، اما دست كم اين را خودم مي دانم كه ديوانه نيستم. حالا پدر ليلي برود تمام نامه هايم را جمع كند. به ليلي ندهد كه بخواند. ليلي برايم پاسخـي ننويسد، حتا نداند كه كدام شهر زندگـي مي كنم، كجا درس مي دادم. و پـدر ليلي فكر كند كه من و ليلي همديگـر را فراموش كرده ايم، كه نكرده ايم؛ دست كم من نكرده ام. ولي ليلي، تو كه فراموشم نكرده يي؟ قولمان را چه؟ گفته بوديم تا ابد با هميم. ليلي،نكند كه فراموش كرده يي؟ پدرت گفته بود تا مالي كسب نكنم كه او راضي باشد تو را به من نمي دهد. يادت كه مي آيد؟ فراموشم كه نكرده يي؟ حالا هم كه مادرم جواب نمي دهد. هي تلفن مي زنم مي گويم: حال ليلي چطور است؟ چرا جواب نامه هايم را نمي دهد؟ نكند اين پـدر پدرسوخته اش نمي گـذارد؟ و مـادرم جـواب نمـي دهد، حـرف را عـوض مي كند. من هـم ديگـر هيچ نمي گويم، نمي دانم چرا؟ چرا جراتش را ندارم؟ چـــرانمي گويم: خب به من هم بگوييد چه شده؟ طوري هم رفتار مي كند كه انگار هيچ چيزي نيست. فقط از اوضاع شهرمان مي گويد كه هوا خوب است يا بد، فلان همسايه مرد يا عروسي كرد. عروسي...كلمه ي عروسي را كه مي گويد انگـار كه بخواهند دستم را ببندند، گوشي از دستم مي افتد. الـو الـوي مادر را هم نمي شنوم. از باجه بيرون مي آيم. پول تلفن را مي دهـم و مي روم. حالا ديگـر پولي هم نمـانده. با نوشتن هم كه نمي شود خرجـي در آورد. بايد زودتر برگردم به شهر خودم.
نمي دانم ديگر چرا پاك قاطي كرده ام. بعضي ها حتا مي گويند ديوانه ام. اما دست كم اين را ديگر خودم مي دانم كه ديوانه نيستم، حالا قاطي كرده ام، اما ديوانه، نه. اين قاطي كردن هم از زماني شروع شد كه اين داستان را نوشتم. موضوع به چند سال پيش بر مي گردد: داسـتان را نيمه كاره رهايش كردم، تا همين جايـي كه الان خوانديد. آخر ديگـر نمي دانستم چه بايد بنويسم. قهرمان داستانم را هم به خوبي نمي شناختم: يعني خودش نمي گذاشت كه از ابعاد مختلف او درك درستي داشته باشم. ولي بالاخره چند روز پيش در خيابان به طور اتفاقي ديدمش. گفتم اينجا چه مي كني؟ گفت زندگي مي كنم.گفتم آخر تو در تخيـل من بودي، چطور شد سر از اينجا، از دنياي واقعـي در آوردي؟ گفت خيلي راحت بود. تو كه به فكـر من نبودي، زندگـي ام را نيمـه كاره گذاشـتي و رفتي. گفتم آخر خودت نمي گذاشتي خوب بشناسمت. گفت تو خالق من بودي، خودت نمي خواستي بفهمي. براي همين هم مجبور شدم خودم را كشف كنم، زندگي ام را بيابم: با پولي كه برايم مانده بود بليت خريدم و به شهرمان برگشتم. به سراغ ليلي رفتم. نبود. از آن خانه رفته بودند. از همسايه ها كه پرسيدم، شنيدم خودش را كشته. به خانـه ي مادرم رفتم. گفتم آخر براي چه خودش را كشت؟ گفت به خدا من هم نمي دانم، پـدرش هم نمي داند. زنيكه ي عوضي وصـيت هم كرده كه تو هم خودكشي كني.
داستـان، داستان، داستان ...مگر ديگر مي شود نوشت؟ تـازه اين آخري را هم كه دزد زده بود، اما نمي دانستم قبل از اينكه بنويسمش آن را زدند يا بعد از آن؟ نيمه كاره گذاشته بودمش يا تمـامش كرده بودم؟ پاك قـاطي كرده بودم كه يـادم آمد تو هم داستـان زندگي مرا نيمـه كاره گذاشته بودي ـ فراموشـم كرده بودي. بعد هم خودت پـاك قاطي كرده بودي، طوري كه ديگران هم مي گفتند ديـوانه يي. بعد ياد حرف هاي ليلي افتادم كه وصـيت كرده بود خودم را بكـشم. هرچه فكر كردم كه خب، آخر براي چه خودش را كشت؟ وصـيت هم كرده كه من هم خودكتشـي كنم؟حالا پدر ليلي آدم يكـدنده يي بود، هزار بهـانه بـراي مان تراشيد، نگذاشت نامه هايم به ليلي برسد؛ اما ديگر چرا ليلي خودكشي كرد؟ بعد هم يادم افتاد كه من هم از بي خبري پاك قاطي كرده بودم. اما خودكشي راه درستي نبود. ديگر انـگار ديوانه شده بودم. رفته بـودم يك گوشه ي اتاق چمـباتمه زده بودم و در و ديوار را نگاه مي كردم. تـا اينكه يكي صدايم زد وگفت: حالا من ادامه ي زندگي ات را مي نويـسم. با مدادش طناب داري از سـقف اتاق آويـزان كرد. من هم بي هيچ چون و چرايي سرم را داخل حلقه كردم. بعد انـگار چهارپايه را از زير پايم پاك كرد. چشمانم سياهي رفت. بعد يكهو چشم باز كردم ديدم ليلي كنارم خوابيده. ساعت مثل اينكه سه صبح بود. گيـج مانده بودم كه ليلي اينجـا چه مي كند؟ من اينجـا چه مي كنم؟ و اين خانه...؟ كه چشمم به نقاشي يي افتاد كه اتاق خانه ي مادرم بود. طناب داري از سقفش آويزان بود. انگار يك نفر دار زده شده بود. چهارپايه ی زیر پایش هم بدجوري پاك شده بود. بعد گفتم اينكه خود من بودم، زندگي ام بود.
حالا ديگر فرقي نمي كند زندگي اش باشد، خودش باشد. ديـگر حالا راوي دوم أيـن داستان را مردم دوره كرده بودند. هاج و واج نگاهش مي كردند. يكي شان گفت: آقا چرا با خودت حرف مي زني؟ ديگري گفت: آقا اين آينه است، مگر ديوانه يي. نگفت، جـوابشان را نداد. خودش هم نمـي دانست چه جوابـي بايد بدهد. همـه اش دنبال راوي اول ـ قهرمان داستانش ـ بود. نبودش انـگار. اسمش را هم كه بلد نبود. مانده بود كه آخر چه بر سرش آمد. خواست از ميان مردم كه دوره اش كرده بودند رد شود كه يكي با خـنده گفت: حضرت آقا داشـتند با موجودات آن طـرف آينه صحبت مي كـردند! چشم بصـيرت مي خواهد، مـاها كه نداريم! هـمه زدند زير خنده. برگشت، ديد جلوي مغازه ي آينه و شمـعدان فـروشي انگار ايستاده. جواب نداد. از ميان جمع گـذشت و رفت. اين داسـتان آخري روزگارش را بدجـوري سياه كرده بود. آخرش را هم كه ندانست چه شد. داستان را هم بعد از اينكه نوشت زدند، من زدمش. نيمه كاره داستان را هم ازش زدم. ديدم بدجوري آزارش مي دهد. اما نمي دانم اين داستان را كي از او زدم؟ چطور ازش زدم؟ حالا ديگـر فرقي هم نمي كند. مهم اين است كه راحتـش كردم. اما اينجا چيزي در حال گم شدن است، چيزي در حال نابودي ست. مي شنوي؟ صدايش آید...
پاییز 1379
|