Hyper Literary Network    
جستجو
يادداشت ها و ترجمه هاى مهدى نويد
 


 


Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1830

Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1832
چند شعر از« و. م. آيرو» از مجموعه ی «اعتراف‏های گريز» (شعرهای سال های 2000-2001)




رس
تا
خيز
ــــــــــــــــ

جايی ميانِ همين‏جا كه فرش‏ها، رقص‏هاشان را برچيدند،
و عرب‏ها از روی خاك
گل‏های شيپوری را
برای تحفه‏ی سنت‏شدنِ كودكانشان جمع كردند ـ
بر شاخه‏ی كهنه‏ی درختِ سِدر (شايد مربوط به صدر اسلام)
از نافِ بريده‏ی آن‏كس كه داشت گرامی می‏شد
دوباره خون تازه چكيد.

انگار، مريم در باغ
شكوفه‏های ريخته‏ی اندام يوسف را
برای آينه‏ی باكره به‏ارمغان می‏بُرد.

جايی شما همين باغ را دوباره به‏خاطر آورديد ــ
كه او با اندامی پوشيده از شكوفه‏های سيب،
عضلاتِ آن كتابِ نخوانده را برای شما می‏گشود
و شما داغ‏دار مادران‏تان بوديد:
مادران مقتول
با شكوفه‏هايی كه هنوز بر پستان‏شان نخشكيده بود


چند سال گذشت كه تو هی نمرده زنده شدی؟
و چندين درختِ ناف‏مُرده
گناهِ ارتباط را با شكوفه‏های سيب
ريختند؟

ميزان اطلاع من از تو فقط پستانت بود
(راست يا چپ) فرقی نمی‏كند
پستانت
كه تنها شايسته‏ی بوسه‏ی گل‏های شيپوری بود
و گل‏های شيپوری ـ دريا‏نديده ـ در سرابِ كوير
تصوير مضاعف‏شده‏ی كلاهخودِ جنگجوی بی‏خودی می‏شد
كه در زمان جوانی‏ش
بسيار با تو معاشقه كرده بود،
و ديگر نه جنگجو بود تا با ما در جاده‏ی ابريشم
بر فرش‏های ابريشم‏تر
به‏سماع برخيزد.

ما در زمانی
به‏موازاتِ همين زمانِ ايستاده در كنارش ــ
كه به‏سرعت
به‏پايين
می لغزد
از تكانِ آخرِ لمبرهايمان
به‏خنده می‏افتيم.

دلوها را
به چاه
بيفكن!
كه آه اگر من با من
كه در دو زمانِ عمودی به‏موازاتِ هم‏اند ـ
شلنگ‏انداز
از روی قالی سراب بپرند
تا يكی شويم. . .


آه، ای عزيز
عزيز گرامی نگشته!
می‏خواستيم كه بميريم
اما از بالای هر درختِ سِدر
عرب‏هايی نابالغ (با شيپوری پَرِ شال)
آويزان بود

و رستاخيز
هم‏خوابه‏گی دختران جوان را با پدرهامان
ترسانْد.

و
بستر
از
من
بر
خاست. ■




اسطوره‏ها
ــــــــــــــــــــ

اين‏جا در اين شهر
اسطوره‏هايی زيسته‏اند
شادخوار و شرابخوار
آن‏ها در مراكز پرجمعيتِ شهر
همطرح شرّه‏های خونی
كه از زير دامن‏هاشان می‏ريخت
رقصيده‏اند

و بادی مشترك
كه از رقص دامن‏های پرپری‏شان بر می‏خاست
روزنامه‏ها را بر فراز شهر می‏گسترْد
تا ما كلامی كه از آسمان نازل می‏شد را نبينيم،
با اين همه اسطوره‏های شرابخوار
از نورگير بزرگ‏ترين گل‏خانه‏ی شهر می‏ديدند.

آن‏ها باهم به‏هم خيانت كردند
تا ما جنايتِ آسمان را دريابيم
آن‏ها فقط از ترس‏هايمان می‏ترسيدند.

آه، ای كاش
بر پستانِ تمام اسطوره‏ها چنگ می‏زدم
تا از دركِ احساس دردشان
تأويل لذتِ شيرخوارگی خود كنم.

من مرده‏ی اسطوره‏های شهر بوده‏ام
آن‏ها مادران مصنوعی‏ام بوده‏اند
و مدام، با پستان‏های سيليكونی
بر سكوی كاشی ديسكوهای منبت‏كاری‏شده
استريپتيز می‏كرده‏اند
و من اين‏همه شير دوست داشته‏ام
و اين‏همه در بچگی، قبل از مكيدنِ پستانی از
پستان‏های مادرانِ خود، اسهال گرفته‏ام.

حالا كه شهر گذشته
مرتفع شده‏ست
من اين‏پايين
به جنايت‏های فردی خود دامن می‏زنم
و خودخواسته
چهره‏ام را با روزنامه‏ای سوراخ می‏پوشانم
بايد عرض كنم كه ديگر از اسطوره‏های شهر خود
شرمم می‏گيرد
كه بنويسم
نمی نويسم ديگر، نه.

حالا كه نوشتم
شرم من از حلقومم
ــ نوشانوش ــ
به انتهای كبد می‏ريزد.

نوش،
اسطوره‏های شرابی‏رنگ!
من به‏دامان شما بازگشته ام، خوشحاليد؟
پس ليوانی شير و سيگاری
از پسِ اين‏همه سرگيجه تعارفم كنيد!

من به‏سلامتیِ دامن‏هاتان
با لكه‏های عادتِ ماهانه يا روزانه (فرقی نمی‏كند)
شعر، پشتِ شعر
می‏نوشم. ■



نمايش نا. . .
ـــــــــــــــــــــــــــــ

بلوغ را در پيراهنی خاكستری آوردند
من چشم‏هايم را بستم تا خون نپاشد به‏صورتم
بازش كنيد
حالا كه دست‏هايم از آنِ تماشای شماست
تماشاتان كه نقطه‏نقطه‏ی رمز را بر صورتِ جنين نديد ــ
چگونه بر تماشاخانه‏ی چشم‏هايم دست گذاشت؟!

نمايش حقير جثه‏ی بزرگ و فنج‏های آويزان ــ
( چيزی قديمی نيست؟)
من يك كلاهِ شاپو كم دارم
تا در گوشه‏ی اين صندلی آخر
اين واژه‏ها را به‏پهلو بخوابانم و از آن، آن كلام مهیّج را بياويزم.
گوشت‏ها را بياوريد
درهای پشت سر بسته‏ست
حالا رژه‏ی گوشت‏ها
در اونيفورم‏های طوسی يكدست
باور كنيد تازه‏اند و لخم
پدرم آن‏ها را از قصابِ سر نبش كه دوستش است، و كمونيست بوده است، تنها ماياكوفسكی را دوست نداشته است، گرفته است.
پرده
پرده
پرده
وقتی مرد باكره
پرده از بلوغ بر‏می‏دارد
همه دست می‏زنند، دست می‏زنند بر دلم
وقتی كه دل ريسه می‏روند و روح‏القدس بر صليب چنگ می‏زند
يا گيتار
يا چيزی شبيهِ آن.

پرده
پرده
پرده
من پشتِ پرده ی مذهبِ ديگری ( كه نامش را حالا نمی‏دانم)
خود را پنهان كرده ـ
انگشت‏به‏دهان می‏گويم:

آن‏سوی پرده ــ بلوغ ــ دوباره نابالغ خواهد شد. . . ■



اعترافی در دايره
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از دورهای بی‏دور
و خواب‏هايی كه خواب، برايم نمی‏شود
صدای بوسه‏های قديمی آن مرغ
در آينه برخاست ــ
وقتی كه مولوی در دايره می‏خوانْد
و مرغ در زير شولای مقدس نيما با خودش لواط می‏كرد

آه اگر جفتی نداشتم وَ اصل من از من بر‏می‏خاست
و اين صدای بوسه‏ی قوی كه از دَوَرانِ O بر‏می‏خيزد ـ
معنای شاخه و دست را يكی می‏كرد؛ من می‏پراندمش
تا مسخ سرپنجه‏های مولوی، و با عرض معذرت از نيما
تا ابد
در آينه
با خودم می‏خوابيدم. ■




عرقم می‏گيرد
ــــــــــــــــــــــــــــ

چراغ‏هايی بسيار... دكمه‏هايی بسيار...
من «شمع» را فوت می‏كنم می‏خوابم
در پاشدنم
قطره‏های عرق پيشانی‏م
از دكمه‏ی پستان راستِ او
روز را در چراغ می‏ميرانَد
اين شمع را پس چه كس می‏گريانَد؟

عُق‏اش از پستانش به ناف
می‏چكد
شمع را فوت می‏كند می‏خوابد
تا هيچ سمتِ چپی عرقم ننشانَد


عرقم
با لج
می‏گيرد. ■



اين روزها من و توفان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بايد مراقب توفانی كه بر صندلی نشسته است بود
توفانی كه تشنه نيست
تنها گاه‏گاهی از سر اتفاق نگاه می‏كند
به‏ليوان‏های ته‏كشيده از آبجو.

پس ديگر از من توقعی مدار!
قسم به همين چند چنگكِ آويخته
كه بر ديوار بوسه می‏زند ــ
تأنی رفتارهای ما
گردابی از آفتاب می‏گيرانَد.

اين آهنگِ « مرا ببوس» را هم بردار!
لبت را بيار
تا شاعرانه زبانی بر ذهن يادگاری‏ات به‏جا‏بگذارم،
كه ديگر از اين‏به‏بعد خودت می‏دانی
من كه نيستم می‏گريزم لباس‏هايم را هم درمی‏آورم
بادپا ــ با تار و پودِ پوشالی‏م فرياد می‏زنم
با دهانی كه برايت بر گوشه‏ی لبش نوشته‏ام:
« پيشكش به‏دوستی گرامی، كه دور لب‏های باد ليسيده شد!»
می گويی:« توفان شده‏ای»
دور لب هايت را بمك!
روی خيال زبانم چند خطِ درشت بكش!
من ديگر اعتراف های درشت ناكی را به دوش نمی كشم،
تو الك شده‏ای
به خدا اگر نسپارمت ــ
به چشم‏هاش می‏پاشمت
به خواب‏های خيانت،
به خواب‏های خيانت كه از درونشان
هميشه غبارهای هندويی با شمايل تو
سر خواهد رسيد
چنگك به‏گلويم خواهد بُرد
و از گوش‏هام
توفانی كه بی صدا می‏زايد
كرـ ام نمی‏كند،
تنها كاری كه می‏كند اين است كه ديگر
مراقبِ توفانی نباشم
كه لال در خود نشسته است بر صندلی

و اين صندلی، ديوار
كه هی با چهره‏ات توفيده‏ی خيالی از باد است.

از آن پس من هميشه با چند خانم زيبا نشسته‏ام
و آبجو سركشيده‏ام
و سرنكشيده هيچ‏كس به خواب‏هام
و ديگر توفانی كه از نگاه كردن خسته است ــ
بعد از تو
كسی را الك نكرده است
تنها كاری كه می‏كند اين است كه گاه‏گاهی بيايد سر ميز ما و
دست بر شانه‏ام بگذارد
به‏شوخی بگويد كه گوش‏هايم غبار گرفته است
من حرفِ او را كه « گوش‏هايت غبار گرفته است» نمی‏شنوم
و از اين جهت بی‏خودی می‏خندم



اين روزها من و توفان، هر دو
به يك اندازه
الكی شده ايم. ■