Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1830
Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1832
شعرهایی از نیما یوشیج
همه شب
ــــــــــــــــ
همه شب زن هرجايی
به سراغم میآمد.
به سراغ من خسته چو میآمد او
بود بر سر پنجرهام
ياسمين كبود فقط
همچنان او كه میآيد به سراغم، پيچان.
دريكی از شبها
يك شب وحشتزا
كه در آن هرتلخی
بود پابرجا،
و آن زن هرجايی
كرده بود ازمن ديدار؛
گيسوان درازش ــ همچو خزه كه برآب -
دور زد به سرم
فكنید مرا
به زبونی و در تک و تاب.
هم از آن شبم آمد هر چه به چشم
همچنان سخنانم از او
همچنان شمع كه مي سوزد با من به وثاقم ، پيچان.
خانهام ابریست ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خانهام ابریست
یکسره روی زمین ابریست با آن.
از فراز گردنه خرد و خراب و مست
باد میپیچد.
یکسره دنیا خراب از اوست
و حواس من!
آی نی زن که تو را آوای نی بردهست دور از ره کجایی؟
خانهام ابریست اما
ابر بارانش گرفتهست.
در خیال روزهای روشن که از دست رفتندم،
من به روی آفتابم
میبرم در ساحت دریا نظاره.
و همه دنیا خراب و خرد از باد است
و به ره، نی زن که دائم مینوازد نی، در این دنیای ابر اندود
راه خود را دارند اندر پیش.
ریرا
ـــــــــــ
«ریرا»... صدا میآید امشب
از پشت «کاچ» که بند آب
برق سیاه تابش تصویری از خراب
در چشم میکشاند.
گویا کسیست که میخواند...
اما صدای آدمی این نیست.
با نظم هوشربایی من
آوازهای آدمیان را شنیدهام
در گردش شبانی سنگین؛
زاندوههای من
سنگینتر.
و آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر.
یکشب درون قایق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب
میبینم.
ریرا. ریرا...
دارد هوا که بخواند
در این شب سیا.
او نیست با خودش،
او رفته با صدایش اما
خواندن نمیتواند.
هست شب
ـــــــــــــــــــ
هست شب یک شب دمکرده و خاک
رنگِ رخ باخته است.
باد، نوباوهی ابر، از برِ کوه
سوی من تاخته است.
هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا،
هم ازین روست نمیبیند اگر گمشدهیی راهش را.
با تنش گرم، بیابان دراز
مرده را مانَد در گورش تنگ
با دل خستهی من مانَد
به تنم خسته که میسوزد از هیبتِ تب!
هست شب. آری، شب.
تو را من چشم در راهم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تو را من چشم در راهم شباهنگام
که میگیرند در شاخ «تلاجن» سایهها رنگ سیاهی
و زان دلخستگانت راست اندوهی فراهم؛
تو را من چشم در راهم.
شباهنگام. در آندم که بر جا درهها چون مردهماران خفتگانند؛
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سروِ کوهی دام
گَرَم یاد آوری یا نه، من از یادت نمیکاهم؛
تو را من چشم در راهم.
ماخ اولا
ــــــــــــــــ
«ماخ اولا» پیکرهی رود بلند
میرود نامعلوم
میخروشد هر دم
میجهاند تن، از سنگ به سنگ،
چون فراری شدهیی
(که نمیجوید راه هموار)
میتند سوی نشیب
میشتابد به فراز
میرود بیسامان؛
با شب تیره، چو دیوانه که با دیوانه.
رفته دیریست به راهی کاو راست،
بسته با جوی فراوان پیوند
نیست ــ دیریست ــ بر او کس نگران
و اوست در کار سراییدن گنگ
و اوفتادهست ز چشم دگران
بر سر دامن این ویرانه.
با سراییدن گنگ آبش
ز آشنایی «ماخ اولا» راست پیام
وز ره مَقصد معلومش حرف است.
میرود لیکن او
به هر آن ره که بر آن میگذرد
همچو بیگانه که بر بیگانه.
میرود نامعلوم
میخروشد هر دم
تا کجاش آبشخور
همچو بیرونشدگان از خانه.
|