1
و ما هنوز جمجمه را تا وحشت تو یدک می کشیم.
وحشت سر پوشیده است- مثل استادیوم
یا سر ِ پوشیده ی مهمان های عمه ام در قم- 1361
قم.
وحشت از مرگ، مرگ را می کشد.
2
نئاندرتالی کردن هم حالی دارد. البته آن که می دهد
هم نئاندرتال است. یکی از فمینیست های
تازه به دوران رسیده ی مونترئالی گفت: نانام
جان، می خوام کتابی بنویسم و اسمش رو
بگذارم « بگذار سخن بگویم». گفتم:
شرم آوره! خجالت نمی کشی؟ بگذار « بگذار
بشاشم». شما اصلا عفت کلام ندارین. نه.
من یه غارم. نئاندرتالی. نقاشی می کنم.
پیکاسو نیستم. بودم نقاشی نمی کردم، می رفتم
کس بازی. من نئاندرتالم. تو نقاشی کس
می کنم، تو کس نقاشی. بدویت یعنی این.
ابدیت هم همینطور.
شماره ی دوم پوئتریسم
عصبِ شش منتشر شد.