جستجو
نوشته ها و ترجمه هاى بابك غفارى
 



 


Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1830

Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1832
دو شعر از چارلز بوکوفسکی





تو

گفت: تو یک حیوان هستی
شکم سفید بزرگت
و آن پاهای پشمالویت.
هیچ وقت ناخن هایت را نمی گیری
و دست های چاقی داری
پنجه هایی مثل گربه
بینی قرمز تابناکت
و بزرگترین بیضه هایی که
تا به حال دیده ام.
تو اسپرم را می پاشی
مثل نهنگی که آب را از حفره ی پشتش
بیرون می پاشد.
حیوان حیوان حیوان،
بوسید مرا،
چه چیز برای صبحانه می خواهی؟



الهه ی شش فوتی

گنده ام
گمان می کنم به همین علت است که زنم همیشه
کوچک به نظر می رسد
ولی این الهه ی 6 فوتی
که سر و کارش با هنر و
دارایی واقعی است
و از تگزاس برای دیدن من
پرواز می کند
و من برای دیدنش پرواز می کنم
به تگزاس--
خوب، مقدار فراوانی از او
برای به چنگ نگاه داشتن اش هست
و من آن ِ او را
به چنگ نگاه می دارم،
سرش را به شدت به کمک موهایش به عقب می کشم،
براستی نر هستم،
لب بالایش را می مکم
کسش را
روحش را
بر او سوار می شوم و به او می گویم:
« می خواهم که شربت ِ سفید داغ را
به درونت شلیک کنم. من این همه راه را به گالوستن نیامده ام
که شطرنج بازی کنم. »
بعد همدیگر را مثل تاک های انسانی در آغوش می کشیم
دست چپم زیر بالشش
و دست راستم روی پهلوش
جفت دست هاش را می چسبم،
و سینه
شکم
تخم ها
کیرم
به درونش می لغزد
و از میان ما
در تاریکی
پرتو های نور می گذرد
جلو و عقب
جلو و عقب
تا جایی که کم می آورم
و می خوابیم.

وحشی است
ولی مهربان است
الهه ی 6 فوتی من
مرا می خنداند
قهقهه ی قطع اندام شده ای
که هنوز نیاز به
عشق دارد،
و چشم های مقدس او
که به عمق به درون سرش می رود
مانند بهار های کوهستان
دور
و
خنک و خوب.

او مرا
از دست ِ تمام چیزهایی که اینجا نبود
نجات داد.