Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1830
Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1832
دو شعر از جولی وبر
١
داداشم گفت: خجالت داره
مامانم زد زیر ِ گریه
بابام داشت منفجر می شد
خواهرم جیک نمی زد
ومن پشت سر هم خمیازه می کشیدم: چه حالی داد.
٢
تا لحظه ی آخر هم نفهمید
تمام آنچه را که
جستجو می کرده
توهمی بیش نبوده
وهمی که کسی آن را
نمی بیند، نمی چشد،
نمی بوید،
حس نمی کند،
به آن نمی خندد،
به هیجانش نمی آورد
و در پی اش قدم از پنجره ی
طبقه ی هشتم
بیرون
نمی
گذا
رد.
|