آهاي ملت دوست و رفيق و عزيز و .....راستش يه روزي اصلا فکر نميکردم که کلاغ بودن چه نوع مصائبي داشته باشه. ( صد رحمت به مسيح که کلاغ نبود و گرنه مصائبش چند برابر ميشد )
بزرگترين مصيبت کلاغ بودن مشاهده از دست دادن چندين دوست ناديده است که حضور معنوي شون خيلي ارزش داره.
رضا قاسمي عزيز و محترم ( شرط گذاشته تا وقتي که از پوست کلاغ نياي بيرون از رفاقت خبري نيست )
شايان مشاطيان دل پاک ( که فکر نکنم به اين زودي ها از عصابيتنش بياد بيرون )
صنم دولتشاهي مهربان ( اين دختر بر عکس زشت بودنش !!! آخر معرفت و محبته )
قاصدک شاعر و خسته ( اينقدر براي خودش کار و مشکل درست کرده که ديگه حوصله يک کلاغ پر دردسر رو نداره )
فاطمه ليلازي خوش فکر ( نمونه کامل عشق ونفرت در آن واحد )
پريسا بهراملو ( اگر دختري مثل اين ديدين بدونين آخرالزمان فرا رسيده )
حسين نوش آذر ( با مرام و خوش قلم ) و ..... کلي آدمهاي واقعي .
اما چرا اينها رو نوشتم .
چند روز پيش روي مسنجري که عموما ماه به ماه بازش ميکنم پيغامي بود از
سينا مطلبي . يکي ديگه از اون دوست هاي ناديده که محبت و جسارت و اعتمادش توي اون روزها برام ارزشمند بود و هنوز هم هست . سينا از مرز هزاران کيلومتري به مرز چند قدمي اومده و شايد خسته از تنهائي دعوت به ديدار کرده بود.
از يکطرف کلاغ سياه عهد کرده که هميشه کلاغ سياه بمونه و به اسم ديگه اي رو نشه. از اون طرف يکي از اون آدماي که هميشه به حضور معنويشون افتخار ميکرد و آرزوي ديدارشون رو داشت امروز همين چند قدمي است . ( واقعا چند قدمي )
راستشو بخواين از دست کلاغ سياه عصبانيم . همه ي اين مصيبت ها رو اون گذاشت تو سفره ي ما . دلم ميخواد سرشو بکنم و همه رو از دستش راحت کنم . خودم هم يک نفس راحت بکشم و به زندگيم برسم . بايد کلي فکر کنم . بايد حسابي مست کنم . بايد اين کلاغ سياه مسخره رو بکشم به محاکمه . بايد حقشو بذارم کف دستش .
نميدونم نتيجه اش چي ميشه .