Hyper Literary Network  
جستجو
 
از سالار تا کلاغ سياه !


نوشته اي به بهانه ي پنجم مرداد

آهاي ملت ، اخباري که در سطح فرماندهي نقل ميشد حاکي از پذيرش قطعنامه و شروع عقب نشيني بود .شايد به همين دليل از قبل تمامي نيروهاي پدافند رو عوض کرده بودن تا در زمان تخليه از نظر روحي نيروها تعلق خاطري به خاک پشت سر نداشته باشن. بچه هاي اطلاعات عمليات خيلي شاکي بودن و بصورت رسمي ياغيگري ميکردن.

بهر حال منطقه تخليه شده بود . در چهل و هشت ساعت . هر چي قابل انتقال بود بار کاميون ها شد و هر چي سنگين بود همونجا تخريب شد . داغون کردن بازمانده ها وظيفه ي ما بود . طبق اسناد و مدارک آخرين نفري بودم که پس از هشت سال جنگ از خاک عراق در منطقه ي غرب خارج شدم و به سمت کرمانشاه حرکت کردم.

جنوب شلوع شد . يک عمليات سنگين براي اسير گرفتن توسط عراقي ها در جريان بود. براي تعويض اسرا بعد از پذيرش قطعنامه لازم داشتن. هر کي دستشون ميرسيد ميگرفتن. به کرمانشاه نرسيده بودم که دستور ديگري رسيد . فروغ جاويدان مجاهدين شروع شده بود . هنوز جاي زخم هاي عمليات چلچراغشون روي تنم خوب نشده بود . از رودررو شدن با ايراني ها در جنگ متنفر بودم ولي مسير گلوله ي اونها همون مسيري بود که در هشت سال گذشته در حرکت بود.

تمام پادگان هاي خالي رو تصرف کردن. توي شهرها رژه رفتن و براي مردم سخنراني کردن. هواپيماهاي عراقي با پرواز در ارتفاع پائين حمايتشون ميکردن. در غرب کسي نبود جلوشون واسته . تا ساعت دو بعدازظهر . هواپيماها ديگه پرواز نکردن و بجاي اونها هلي کوپتر هاي ايراني شروع کردن به هلي برد نيروهاي تازه نفسي که از تهران اومده بودن . دانشجوهاي مدارس نظامي در لباسهاي تميز.

هيچ فرماندهي در خط نبود . دانشجوها در کمتر از سه ساعت قلع و قمع شدن . ساعت پنج بعدازظهر در اطراف جاده پر از جنازه بود . يک خاکريز کوتاه و تانکي در حال سوختن . نيروهاي مجاهدين از جاده پراکنده شدن و به کوه ها رفتن. ديگه گلوله ها مسير مشخصي نداشت . از روبرو و پشت سر . به همين سادگي در يک تله ي تنگ گرفتار شديم . پس از هشت سال تازگي نداشت .

قبل از غروب آفتاب از جمع پنج نفره ما چهار نفر توسط تک تير اندازها از بين رفته بودند. امير دانشجوي شيمي از تهران، سعيد پاسدار رسمي از تهران، علي دانشجوي کشاورزي از گرگان و رسول فيلمبرداري از سنندج. گروهي که تمامي مراحل عقب نشيني ماه هاي قبل را ثبت کرده بود. شايد براي آرشيو خاطرات.....

قبل از نيمه شب چهار جنازه را به سردخانه تعاون سپاه تحويل داده بودم . سرعت حوادث اجازه ي تحليل و تفسير نميداد . با خبر متوقف شدن حرکت مجاهدين فرماندهان به منطقه بازگشته بودن. وارد قرارگاه که شدم همه سراغ مابقي گروه را ميگرفتن. تا صبح بالاي تخت هر کدومشون واميستادم و واسه خودم زمزمه ميکردم. روز قبل سعيد آدرس خونه ي پدر زنش در تهران رو داد و گفت بعد از جنگ بهمون سر بزن سالار . بايد ميرفتم تهران .

اول صبح فرمانده قرارگاه اومد سراغم . گفت ممنونم که بچه ها را روي زمين جا نذاشتي . ميخوايم امروز بچه ها رو به خونواده شون تحويل بديم . بد نيست که کسي از طرف ما اونجا باشه . آماده شو که بري عقب. قبل از ظهر برادر سعيد خودشو رسونده بود قرارگاه . خبر داشت و ميخواست منو ببينه . گفتم نميخوام . گفتن اصرار داره . لباس هاي خوني مو عوض کردم . نميتونستم توي صورتش نگاه کنم . گفت ممنونم که نذاشتي بچه ها زير آفتاب بمونن . ميخوام بدونم آخرين لحظه سعيد چي گفت . آخرين لحظه ؟

وفتي سعيد رو برگردوندم يک حفره روي سينه اش بود . گفت سالار اشتباه کردم اومدم جلو. گفتم سعيد اين که چيزي نيست . لبخند زد و گفت واسه شما چيزي نيست . و ديگه هيچي نگفت . فقط يک کم کشوندمش روي جنازه ي امير که از ناحيه ي سر گلوله خورده بود و کنارشون دراز کشيدم کنار جاده . رسول چشماشو بسته بود و گريه ميکرد و علي هم دچار شوک شده بود . شايد اگر اونها هم کنار سعيد و امير دراز ميکشدن هدف تک تير اندازهاي طرف مقابل نميشدن. هر چند که تمام شواهد نشون ميداد که رسول از طرف خودي ها گلوله خورده. به علي هم گفته بودم که تکون نخوره چون زير تير هستيم اما گوش نداد .

تنها ماشيني که توي قرارگاه بود يک ميني بوس بود که گاهي براي آوردن ناهار قرارگاه ازش استفاده ميکردن و گرنه دائم داخل محوطه قرارگاه دور ميزد. قرار شد با اون بريم تهران . راننده اش از خوشحالي بال درآورده بود که يک ماموريت به تهران نصيبش شده اما وقتي شنيد که بايد دو تا جنازه رو هم با خودش ببره ترسيد. قبول نکرد که تابوتها رو توي ماشين بذاريم . بخاطر همين اونها رو بستيم روي سقف ميني بوس . دو نفر ديگه همراه ما شدن . دو تا قاري خون حرفه اي که ميدونستن وظيفه شون چيه . بايد در طول يک ساعت تمام فشار رواني خونواده ي سعيد و امير رو توسط گريه تخليه ميکردن. الحق هم که کارشون رو خوب بلد بودن. بخاطر گرما شبانه حرکت کرديم . جاده ها خلوت بود . چند تا سرباز رو هم که ميخواستن برن مرخصي تو جاده با خودمون همسفر کرديم . مجري راديو داشت خودشو جر ميداد . تازه داشتن نيروهاي کمکي به سمت کرمانشاه ميومدن . خط هنوز شلوغ بود . در واقع فقط جلوي پيشروي مجاهدين گرفته شده بود و حالا بايد منطقه پاکسازي ميشد. از همدان که رد شديم راننده فرمون رو داد دست من . گفت اگه اون برونه همه مون شهيد ميشيم . چاره اي نبود . بايد قبل از صبح سعيد و امير رو به تعاون سپاه تهران تحويل ميداديم . در طول هشت سال همه چي رونده وبدم . ديگه برام فرقي نميکرد . همينکه يک گاز و يک فرمون داشته باشه کافيه . اون روزا ترمز توي قاموس ما معني نداشت . صداي زوزه ميني بوس در اون شب کذائي هيچ وقت از حافطه ي من پاک نشد . اولين باري نبود که کسي رو به خونواده اش تحويل ميدادم اما دائم فکر ميکردم کاشکي آخريش باشه .

همسر سعيد خيلي بي تابي ميکرد. همونجوري بود که سعيد تعريف کرده بود . از جنس ديگه اي بود . دختر يک خانواده ي مرفه و غير انقلابي با دوتا بچه که توي دانشگاه با هم همکلاس بودن . پسرشون عجيب شبيه سعيد بود با اين تفاوت که بر خلاف سعيد هر دو تا پاش سالم بود . همسر سعيد دائم وسط گريه و زاري ميگفت صد بار بهش گفتم با اين پاي فلجت نرو خط مقدم . همون عقب بمون که هم تو راضي باشي هم ما . اما گوش نکرده و رفته جلو . البته اين تنها توصيه ي همسر سعيد نبود. همه ي ما همينو ميگفتيم ولي اون روز خودش ميخواست با ما بياد . گفت ديگه جنگ داره تموم ميشه بذار با شماها بيام و براي آخرين بار اين خاک لعنتي رو ببينم . حتي فرمانده قرارگاه بهش گفت سعيد جان با مسئوليت خودت ها . و اون با خنده گفت اگر بلائي سر من اومد يقه ي سالار رو بچسبين و منو نشون داد و لنگ لنگان سوار ماشين شد .

مادر امير هم به اين نتيجه رسيده بود که من شبيه امير هستم . منو نشونده بود روبروش و گريه ميکرد. البته درست ميگقت . خيلي ها توي خط فکر ميکردن که ما دوتا برادر هستيم . دوتا خواهر امير هم با مادرشون همراهي ميکردن. ازم قول گرفتن که هر چند وقت يکبار برم پيششون . محض تسلي روح اونها و اينکه آخرين کسي بودم که با امير بوده . ولي ديگه هيچوقت از اون روز ببعد اونها رو نديدم . امروز دقيقا 17 سال از اون روز ميگذره .

نميتونستم فضاي آشناي تهران رو تحمل کنم. برگشتم کرمانشاه. در طول سه چهار روز اوضاع آرومتر شده بود . تعداد کشته هاي قرارگاه در عمليات مرصاد زياد بود. موندم تا اينکه گروه سازمان ملل اومدن براي بازديد از خطوط مرزي . فرمانده قرارگاه فرستاد دنبالم . گفت ميخوام همراه اينا بري بعنوان راهنما . براي روحيه ات خوبه . در ضمن تو کل منطقه ي غرب رو مثل کف دستت ميشناسي و از طرف ما هم امين هستي . در طول دو هفته در همراهي با گروه اعزامي از سازمان ملل تمامي خاطرات هشت سال گذشته اش رو مرور کردم . از تپه هاي الله اکبر و پادگان ابوذر در روزهاي اول جنگ تا ..... از گروه تخريب تا ..... از 14 سالگي تا .... از جراحت و ترکش تا ..... از رزمندگي تا ....... و از سالار تا.......... کلاغ سياه .

نشانی دنبالک
http://www.hylit.net/pctrl/pingserver.php?p=tb&id=3107
. برای اين مطلب هيچ دنبالکی موجود نيست
robo :
سلام. نمیدانم چه باید گفت. در مورد این موضوع حرفی ندارم. خیلیها رفتند. خیلیها آمدند.
ما از آمده ها هستیم.
مرصاد بدترین خاطره کودکی من است. ترکش. قطع امید. برادر.
Jul 27, 05 | 10:49 am

حسین :
اطلاعاتتم... چش نخوری... .
Jul 27, 05 | 12:10 pm

پیکوفسکی :
خیلی وقت بود منتظر چنین چیزی بودم. منتظر بودم بشنوم سالار که بود. خیلی وقت بود.
Jul 27, 05 | 3:58 pm

بابای عرفان :
این کلاغ پر سیاه، هنوز هم بدجوری سالار است ...
Jul 27, 05 | 5:03 pm

paradox :
confession!?!?!?... i wonder how you looked at the war and its necessity at the time and when you started to change. i'm pretty sure it wasn't a change, overnight.. but if you doubted many things at the time, why did you keep on?!?!... esp after conquest of khorramshahr!?!?!... what a big mistake, eh?!!?... how can you, and those like you, live without a moment of having a guilty conscience
... yes you could have been killed or worse than that handicapped with chemical weapons but you guys had your share and tole of so many epople getting killed... all for nothing
Jul 27, 05 | 5:50 pm

Hamid Poorian :
You try to make it comlex. You become center. Fact is you were a soldger in a wrong war you need to look from out side unless you will continue to screem. you need to get out of that time.At any war this happen start to look for reason then while you in path of change of reason this wound could heal. Good luck.
Jul 27, 05 | 11:44 pm

ميثم :
سلام؛ سخت بود. بايد خيلي سخت بوده باشد. خوبه كه ما آدما ميتونيم فراموش كنيم. مطمئن هستم تو هم خيلي وقتا يادت ميره.ولي آثار اون جنگ مخرب هيچوقت حداقل ماهايي رو كه تو ايران هستيم رها نمي كنه.نمونه اش خود من. يك مهندس الكترونيك و يكي از معدود مهندسان مالي ايران 6 ماهه دنبال يه خونه ميگردم. باز خوشبحال تو كه رو درختا زندگي ميكني. موفق باشي
Jul 28, 05 | 12:09 am

علیرضا :
جنگ بده ولی کاش میدونستم چرا 8 سال؟و نه کمتر ؟!و چی شد که یه دفعه تموم شد؟
Jul 29, 05 | 4:26 am


نظرتان را بنویسید :
نام :
ايميل :
Url :
ايمیل نمایان باشد؟ مشخصات را به خاطر بسپارم؟