دفتر یادداشت هایم را میبندم. به ساحل می روم. نزدیک ظهر است و هوا شرجیست. گهگاه نسیمی از اقیانوس میآید و از گرمای خفقانآور کناره می کاهد. مردم در گروه های چند نفری روی صندلی های راحتی و زیر سایبان ها نشسته اند و سودای خنک می نوشند. گرمم است. ماسههای داغ ساحل کف پایم را می سوزانند. در دل آرزو می کنم که ای کاش هیچوقت اینجا نیامده بودم. چشمم به آکواریومی از ماهیهای رنگارنگ می افتد که در ساحل قرار دارد. لحظه ای خود را جای ماهی ها می گذارم. به خودم می گویم:
ماهی اقیانوس باشی و تو را بیاورند در دوقدمی اقیانوس در جعبه ای شیشهای بگذارند و تو ناچار از پشت شیشه به زادگاهت نگاه کنی.
وسوسه میشوم که از نزدیک تماشایشان کنم. از آن میان، یک ماهی با چشمان درشتش به من نگاه می کند و لبش را که به شیشه می چسباند انگار مکشی در ذهنم روی می دهد. می خواهم از ماهیها عکس بگیرم. می دانم رقص چند ماهی شاید در دنیا اتفاق پیش پا افتاده ای باشد. قضیه حتی ثبت یک خاطره نیست. مسئله نزدیک شدن به لحظه ایست که مدتها پیش اتفاق افتاده . لحظه ای که احتمالا در گذشتهء خیلی دور در کودکی اتفاق افتاده است - یک خیال نازک و شیرین کودکانه که حرکت ظریف و چابک ماهی ها در آکواریوم آن را دوباره تداعی می کند.
ماهی ها می لغزند، پیچ و تاب می خورند، می سرند، و در این میان، مدام صدای کلیک ماشهی لنز می آید. صدای کلیک به صدای پای زمان می ماند که دارد به عقب برمیگردد. در عقب گرد ِ زمان، ماهی ها همچنان می لغزند و پیچ و تاب می خورند. همراه آنان انگار خاطرات من هم پیچ و تاب می خورد.
به آسمان نگاه می کنم و از تصور انبوه لحظههایی که آسمان بلعیده بغضم میگیرد. ابرها در پهنهء آسمان پرسه می زنند. خاطرات من هم در در ذهنم پرسه میزنند. ماهیها همچنان از پشت شیشهء آکواریم به اقیانوس نگاه می کنند و میرقصند. متناوبا صدای کلیک ِ لنز ِ دوربین می آید، و باز آسمان؛ و باز ماهی؛ و باز آب؛ و باز من. ما همه در هم پرسه می زنیم و آن لحظه که من به جستجویش بودم هیچ گاه فرا نمیرسد.
صدای کلیک ماشه ی لنز قطع می شود.
عکس و متن: آزاده طاهایی
