... آن وقت ما با هم قرار گذاشتیم که یکدیگر را نجات دهیم. با قایق روی رود که عمیق و خروشان بود، و جا به جا صخره ها و سنگ هایی از میان آب سر برآورده بود می رفتیم، و با جریان آب در مسیر رود پیچ می خوردیم. من بودم و تو و رود. قرارمان این بود که دست های تو را بگیرم و تو را از رود توی قایق بکشانم، و قرارمان این بود که تو دست های من را بگیری و مرا از رود توی قایق بکشانی. همان جا بود که تازه متوجه شدیم هیچکدام مان روی قایق نیستیم. متوجه شدیم قایق تنهاست، به تنهایی بدون ما از ما هردم دورتر می شود. رود هم تنها بود . من و تو در آب غوطه وربودیم و تنها بودیم. زیر پاهامان خالی بود و آب ما را با خود می برد. زیر آب فرو رفتیم. عمر حباب های روی آب چه کوتاه بود .من و تو دیگر هیچوقت نمی توانستیم روی آب بیاییم.
این را حتی آن مرد ماهیگیر که در ساحل ما را نگاه می کرد می دانست.