Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1830
Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1832
سفید
من بی خاطره ام. البته شاید بهتر باشد بگویم کم خاطره ام. دقیق تر بگویم: من در زندگی از زندگی تنها سه خاطره دارم که مدام در ذهنم تکرار می شود. فکر می کنم در میان اعداد، "سه" عدد "کافی" است. برای همین من هر چند کم خاطره ام، اما این سه خاطره برای من کافی ست. در واقع این سه خاطره چنان ذهن مرا پر کرده که مردم حتی گمان می کنند خیالبافم.
سال ها پیش روی یک چارپایه ایستاده بودم و شیشه پنجره های عمارت را از غبار و از آلودگی ها پاک می کردم. عمارت آجری بود و آجرها سفیدرنگ بود. عمارت چندین اشکوب داشت. ایستاده بودم در بالاترین اشکوب که ناگهان چشم های"او" جلوی چشمهام ظاهر شد. "او" مردی بود که آن سالها به او عاشق بودم. مردی که اکنون دیگر از خاطرم رفته است، چنان که حتی چشم هاش را دیگر به یاد نمی آورم. چشم های او از پشت شیشه به چشم هام خیره مانده بود. ذوق کرده بودم. از نگاه کردن به چشم هاش حظ می بردم که ناگهان پام لیز خورد. سقوط کردم. پرت شدم. افتادم. یادم نیست کجا پرت شدم، کله ام انگار پکیده بود. حالا دیگر هیچ چیز یادم نمی آید.
آن سال ها که تنها این خاطره از آن باقی مانده است، من شیشه پنجره های عمارت را پاک می کردم از آلودگی ها و غبار. از عمارت چیزی در خاطرم باقی نمانده است. یادم می آید، داشتم شیشه یکی از پنجره های عمارت را پاک می کردم که ناگهان از پشت شیشه دست های "او" جلوی چشم هام ظاهر شد. دست هاش انگار از شیشه عبور می کرد و به سویم دراز می شد. این دست ها، دست های مردی بود که من آن سال ها به او عاشق بودم. مردی که از خاطرم رفته است. دلم می خواست دست هاش را بگیرم برای همیشه. دستم را به سوی دست هاش بردم که ناگهان پام لغزید و در ان لحظه، یک لحظه پیش از آن که دست هامان به هم برسد، دستش از دستم دور شد. سقوط کردم. پرت شدم. افتادم. یادم نیست کجا پرت شدم. کله ام انگار پکیده بود. حالا دیگر هیچ چیز یادم نمی آید.
آن سال ها که تنها این خاطره از آن باقیمانده است، در یک عمارت بودم. یادم نمی آید، در ان عمارت چه می کردم. حتی یادم نیست عمارت به چه شکل و یا مثلا به چه رنگ بود. ناگهان سایهء یک نفر جلو چشم هام ظاهر شد. گمانم آن زمان، من آن شخص را احتمالا می شناختم ولی حالا، از پس این همه سال حتی جنسیت او را هم از یاد برده ام. تنها یادم است که در آن لحظه می خواستم با سایه آن شخص یکی شوم که ناگهان سقوط کردم . افتادم. یادم نیست کجا پرت شدم. کله ام انگار پکیده بود. حالا دیگر نمی خواهم چیزی را به یاد بیاورم.
نشانی دنبالک
http://www.hylit.net/pctrl/pingserver.php?p=tb&id=1480
. برای اين مطلب هيچ دنبالکی موجود نيست |