Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1830
Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1832
آن نمایش
وقت زیادی ندارم. می ترسم. هول کرده ام. قلبم تندو تند می زند. دست هام یخ کرده است . خیس عرق شده ام. می دانم هر لحظه که می گذرد به لحظهء شروع نمایش، یک لحظه نزدیکتر می شوم. از زمانی که خودم را شناختم اینجا در پشت صحنه به انتظار آن وقتی بودم که مرا روی صحنه فرا بخوانند. من هرگز حق اشتباه کردن ندارم.
سال ها ست که در یک گروه نمایشی نقش کوچکی را بازی می کنم. ما در روز سه نوبت، نمایش را روی صحنه اجرا می کنیم . نمی دانم نمایش چه وقت از روی صحنه برداشته خواهد شد . این را هیچکس بدرستی نمی داند . همینقدر می دانم که نقش من در این نمایش با هر اجرا کوتاه تر می شود و این مرا بیشتر می ترساند.
نقش من در این نمایش خلاصه است. فراز و فرود ندارد . نقش کسی ست که یکبار عرض صحنه را طی می کند و در طول راه لحظه ای توقف می کند .کلاهش را از سر بر می داردو خطاب به تما شاگران می گوید:" سلام! خوشوقتم! حالتون خوبه؟منو مجبور کردن از این راه بگذرم. شما اینجا چه کاره اید؟... " بعد بدون انکه منتظر پاسخ تماشاگران بماند از صحنه خارج می شود.
. نمی دانم از بی مزگی نقشم است و یا اینکه از کوتاهی اش که هرگز نتوانسته ام این نقش را درک کنم. نفهمیده ام. نمی فهمم.
بارها در گوشم خوانده اند، به تاکید و تحکم گفته اند که ایفای نقش من بخاطر کوتاهی و سادگی اش باید دقیق تر از نقش دیگران باشد. گفته اند، هر حرکت ظریف و حالتی در نقشی که من ایفاگرش هستم بیان گر معنی خاصی ست برای همین باید از هر نظر کامل باشد. آنها بارها این حرف را گفته اند و من هر بار این حرف را شنیده ام. با اینحال هر بار که به روی صحنه می روم. حس عجیبی دارم. پاهام کرخت می شود.جای کلمات در ذهنم عوض می شود. معنای همان چند کلمه ای که باید خطاب به تماشاگران بگویم در هم می آمیزد – بهم می ریزد- بعد همه چیز بی معنی می شود و بیش از هر چیز ماندن من روی صحنه .اما پیش از آنکه در صحنه از شدت ضعف زمین بیافتم نقش تمام می شود و من خود را کشان کشان به پشت صحنه می رسانم و منتظر اجرای بعدی نمایش می مانم.
همیشه در چنین مواقعی خود را پشت پرده ی صحنه پنهان می کنم و از آنجا روی صحنه سرک می کشم و کوچکترین حرکت ها و حالت های بازیگر ها ی نقش اصلی را از نظر می گذرانم. تکرار می کنم. زیر لب تکرار می کنم. بارها دیده ام که چگونه بازیگران درحساس ترین لحظه ی نمایش نقششان را از یاد می برند. آنوقت سکوت می کنند چشم هایشان را ریز می کنند. و برای آنکه دستپاچگی شان به نظر نیاید با زیرکی خارق العاده ای مثل یک شعبده باز دست به حرکات عجیب می زنند. مثلا خود را به زمین می اندازند یا در وسط صحنه جست می زنند و یا اینکه حتی در میان دیالوگ ها با صدای بلند آروغ می زنندو تماشا گران با چشم هایی گرد و نفس هایی که در سینه حبس کرده اند به آنها خیره نگاه می کنند . و پس از پایان نمایش هنر بازیگری آنها را می ستایند. اعتراف می کنم که من هم آنها را بارها ستوده ام. و در دل بارها ناتوانی خود را به یاد آورده و از آن رنج برده ام. گریه کرده ام. حتی اگر مانند آنها تردست بودم گمان نمی کنم در آن نقش کوتاه فرصت پیدا می کردم تردستی های خود را به نمایش بگذارم.
وقت زیادی نمانده است.نوبت من به زودی فرا می رسد. کسی مرا روی صحنه می خواند. می ترسم. هول کرده ام. قلبم تندو تند می زند. دست هام یخ کرده است . خیس عرق شده ام. من هرگز حق اشتباه کردن ندارم.
نشانی دنبالک
http://www.hylit.net/pctrl/pingserver.php?p=tb&id=1503
. برای اين مطلب هيچ دنبالکی موجود نيست |