Hyper Literary Network  
جستجو
   

Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1830

Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1832
من و درخت"شب خُس"


مرد بر روی خرابه های یک خانه که تا چند روز پیش به زنی تعلق داشته نشسته است. دفتری را كه میان آوار پیدا کرده باز مي کند و می خواند:

خانه ای که در آن زندگی می کنم خانه ی آباء و اجدادی من است. این خانه چند صد سال پیش توسط اجداد من در مکانی دور از هیاهوی شهر بنا شده بود.(مکانی که دیگر اکنون متروک نیست). خانه دارای یک حیاط کوچک است و چند اتاق کوچک که همه به هم راه دارند با دهلیز ها یی تو درتو و اشکوب هایی بلند. در این خانه دو موجود زنده زندگی می کنند. من و درخت"شب خُس" توی حیاط. پدر بزرگم روزی با دست های خودش دانه ی درخت را در خاک کاشته بود و حالا درخت پس از گذشت سال ها ریشه دوانده و به درخت تنومندی تبدیل شده است . من و درخت هر دو زنده هستیم و بزرگ می شویم. خانه و اثاثه اش هم هستند. نمی دانم زنده اند یا نه. اما همینقدر می دانم که هیچگاه نمی میرند چرا که زندگی اجداد من لایه لایه در آنان رسوب کرده است.
من هیچوقت جنگل را دوست نداشتم. دوست ندارم در اتاق های خانه گل و گیاه بگذارم . می ترسم گیاه ها شب ها از گلدان هاشان در بیایند و در اتاق ها و دهلیزها راه بیفتند و روزی سراغ من بیایند و ساقه ها شان را دور گردنم بپیچند و مرا در خواب خفه کنند. بچه که بودم عکس درختی را دیدم که شاخه هایش را دور کمر يك نفر حلقه زده و فشارش می دهد. از آن به بعد از درخت ها می ترسم و به هیچ گیاهی اعتماد ندارم جز درخت "شب خُس" باغچه که می دانم پدر بزرگم آن را با دست های خودش در باغچه کاشته و مطمئنم شب ها برگ هایش را جمع می کند، ملافه ی شب را به روی خودش می کشد و به خواب می رود.

در فضای خانه همواره بوی عجیبی پیچیده است. بوی نا و کهنگی و بوی هزار چیز دیگر. بوی تند عرق اجدادم . بوی طره ی موهای زنان در تابستان های گرم. بوی نوزادان و گهواره های چوبی. بوی شیر گرم. بوی ترس از بیماری های واگیر. بوی آخرین نفس ها در بستر مرگ. بوی شرم دختران تازه بالغ. بوی گیج عشق های پنهان. بوی کنده های چوب نیمه سوخته و دیگ های برنج ته گرفته. به جز این ها البته بو های دیگر هم هست که در خاطره ی مشامم نمی گنجد.

نمی دانم بخاطر این بوها و کهنگی این خانه است و یا اینکه اصلا درکل در فامیل ما بیماری موروثی وجود دارد که حال آدم در خانه از صبح تا شب هزار بار تغییر می کند. لحظه ای فاتحانه در خانه راه می روم و از پشت پنجره به درخت و حیاط نگاه می کنم. لحظه ای دیگر بلند می خندم. بعضی وقت ها خنده بتدریج به گریه تبدیل می شود. گاه فریاد می زنم و خدا و ملائک را به امداد می طلبم. گاه بی حال می افتم و به جرز های لای دیوار و ترک های سقف خیره می شوم. دوست دارم در جایی از خانه پنهان شوم. جایی که در تیررس هیچ نگاهی نباشم فکر می کنم جرز لای دیوار باید جای خوبی برای پنهان شدن باشد. اما با ابعاد جسم من جور در نمی آید. فعلا عنکبوت ها درآنجا با خیال راحت لانه كرده اند. هر چند گاه از آنجا بیرون می آیند و به افکار پریشانم که چون کلافه هایی سر درگم در هوا معلق مانده است چنگ می زنند و از آن فکرها تارهایی به درازای یک شب تاردر چهار کنج اتاق می تنند.

شب ها بیشتر اوقات به سختی خوابم می برد. نه اینکه فکرم مغشوش باشد و یا اینکه مریض باشم. فکر می کنم زندگی در این خانه خودش مثل خواب می ماند و با این اوضاع دیگر دوباره خوابیدن بی معنی شود. به همین خاطر به سراغ این دفتر می آیم و در آن هر شب چند جمله مینویسم. موقع نوشتن احساس عجیبی دارم. حس می کنم صد ها چشم نامرئی به دستانم خیره شده اند. شاید همه آنها که روزی در این خانه زندگی کرده اند چشم هاشان را در سوراخ سنبه هایی نامرئی جا گذاشته اند. نمی توانم فکرم را متمرکز کنم. هر کلمه که می نویسم با ترس به این ور و آن ور نگاه می کنم و هرلحظه حس می کنم که در حال ارتکاب اشتباه بزرگی هستم. اشتباهی که تنها منحصر به کلمه یا جمله و نوشته نیست. اشتباهی که در واقع از نوشتن نابجای یک کلمه شروع می شود و سپس مثل یک جریان نامرئی الکتریکی مار پیچ وار به دور هستی من پیله می کند. آیا همه ی بودن من تنها یک اشتباه احمقانه است؟ زندگی من که درپشت جمله های اشتباه پنهان شده و به طرز عذاب آوری در این خانه از درون پوک می شود...

اینجا حوصله ی مرد از خواندن سر می رود . دفترچه را می بندد و آن را در میان تلی از خاک می اندازد.



نشانی دنبالک
http://www.hylit.net/pctrl/pingserver.php?p=tb&id=1572
. برای اين مطلب هيچ دنبالکی موجود نيست