Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1830
Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1832
آن گاه که از یکدیگر جدا شدیم
مسیر من و تو از خیابان یا جاده نمی گذشت. نه قرار بود از کوهی بالا برویم، نه از دریایی بگذریم. مسیر من و تو مسیر رگ ها مان بود. من می بایست از رگ های دست تو بالا می رفتم و تو می بایست از رگ های دست من بالا می رفتی. قرارمان بر این بود که سرانجام به جایی در قلب هامان برسیم. اگر می رسیدیم، نمی دانستیم بعدش چی می شود. در نظر ما این نکته مهم هم نبود.
راه سختی بود رفیق! همه وقتی از سختی راه حرف می زنند اغلب از راه های طولانی و ناهموار و از مسیر های پر پیچ و خم و طاقت فرسا یا حداکثر از نا امنی راه و راهزن های کمین کرده سخن می گویند. دشواری راه من و تو به خاطر هیچکدام از این ها نبود. من و تو باید از خون همدیگر عبور می کردیم. رهسپار شدن در عالم خون گذشتن از حریم معنای راه بود. رفتن و خود را به ناکجا سپردن و لغزیدن در فراز و نشیب های خون در معنای عشق و نفرت و ترس و تنهایی و تردید. همان زندگی و مرگ در آن واحد.
نشد رفیق. نمی شد. هر بار کمی در رگ های همدیگر می خزیدیم ، خون این ماده سیال گرم را پس میزد و پاشیده می شد تو چشم هامان. راه را نمی دیدیم. راه خون بود و تپش هاش. دیوانگی هاش. موج های حلقوی بیمار. خون عصاره ی دیوانگی و جنون تن بود. خون کورمان کرده بود.
برای آنکه بتوانیم داخل رگ ها جریان پیدا کنیم باید از جنس خون می شدیم و خون همدیگر می شدیم. باید خودمان را هر طور شده حل می کردیم و حذف می کردیم. شاید آن موقع می توانستیم با صدای قلب در داخل رگ ها بغلطیم و برقصیم که شاید روزی به تصادف مسیرمان را پیدا کنیم. در این میان اما ناگهان مسیر مان کم کم از قلب دور شد. من خودم را در جایی از چادرینه های مغز تو پیدا کردم و اینطور بود رفیق - که تو ناگاه به جایی میان چشم های من رسیدی. بعد ما که در این لحظه هیچ چاره ای نداشتیم، به تسلی خاطر به یکدیگر گفتیم: با این حال تو همیشه در قلب من می مانی.
آن گاه از یکدیگر جدا شدیم.
نشانی دنبالک
http://www.hylit.net/pctrl/pingserver.php?p=tb&id=1871
. برای اين مطلب هيچ دنبالکی موجود نيست |