Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1830
Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1832
لال
وقتی از خواب بیدار شد اتفاق عجیبی برای خانم ط افتاده بود.
لال شده بود .
پنجره از سر شب تا صبح باز بود. فکر کرد شاید به خاطر باز بودن پنجره سرما خورده و خروسک گرفته است . به آشپزخانه رفت، قفسه ها را زیر و رو کرد، شیشهء شربت سرماخوردگی را یافت و یک قاشق بزرگ سوپخوری از آن را خورد. کتری را از آب پر کرد و گذاشت روی اجاق تا جوش بیاید. بعد حوله ای روی سرش انداخت، سرش را خم کرد روی کتری، نفس های عمیق کشید، آن گاه گلوش را صاف کرد. هیچ کدام از این کارها فایده ای نداشت. دهانش را که باز می کرد تنها صدای عبور هوا از میان تارهای صوتی اش را می شنید. کم کم داشت نگران می شد. در چند ماه گذشته بارها براش پیش آمده بود که صداش بعد از سخنرانی های طولانی بگیرد. اما تاکنون هیچکدام از این اتفاقات منجر به بی صدایی اش نشده بود.
کسی در زد. در را که باز کرد خانم ف وارد اتاق شد. خانم ف ا ز سالها پیش نظافتچی عمارت بود. هر هفته یک بار نزد او می آمد و لباس هایش را اتو می زد. آن روز خانم ف کمی زودتر آمده بود.
خانم ف از دیدن بی صدایی او زیاد تعجب نکرد. تنها با تاسف شانه هاش را بالا انداخت در حالی که داشت لباس ها را اتو می زد گفت:
این روزا شهر خیلی ناامن شده . تا سرت رو بر می گردانی می بینی یه چیزت نیست. در هفتهء گذشته دست کم صدای ده نفر رو تو همین خیابون دزدیدن. صدا در شهر کم اومده. حرف ها زیاده و صدا کم. اول صدات رو می دزدن بعد باهات صدات رو معامله می کنن.
خنده کنان گفت : از این مسخره تر نمی شه!
خانم ف بدون آن که سرش رابلند کند و به او نگاه بیندازد ادامه داد:
خیلی گرفتارم. هنوز قرضای سال گذشته م رو ندادم. اما خب خوشبختانه خرج زندگیم رو از صدام در نمی یارم. در واقع حرفی ندارم بزنم که بخوام از آن نونی در بیارم وگرنه تا الان صد بار لالمونی گرفته بودم.
خانم ف آه صدا داری کشید و از اتاق بیرون رفت.
حالا دوباره او مانده بود با بی صدایی اش.
مقابل آینه ایستاد، و در آینه با خودش حرف زد. حتی یک بار از ته دل فریاد کرد اما هر بار جز نقش هانفسش روی آینه هیچ اتفاق تازه ای نیفتاد.
احساس درماندگی می کرد. به یاد برنامهء هفتگی اش افتاد.
این هفته تقریبا هر روز کلاس داشت. قرار بود در دو دانشگاه هم سخنرانی کند .
همان موقع تصمیم گرفت از خانه بیرون برود و مشکلش را با مقامات مسئول در میان بگذارد. شاید در این شهر کسی می دانست جرا مردم بی صدا می شدند.
در پاگرد عمارت ، شاید در اشکوب دوم یا حتی سوم از نو خانم ف را دید که با یکی از همسایه ها گرم صحبت بود.
- صداشو دیشب دزدیدن. امروز مثل احمق ها هی گلوش را بخور می داد. به زحمت تونستم حالیش کنم که لال شده!
از کتار آنها که گذشت خانم همسایه با وحشت از گوشهء چشم به او نگاهی انداخت، سرش را با تاسف تکان داد و به زحمت گفت : سلام
انگار صدا در گلوی خانم همسایه هم داشت می شکست.
به طبقه ی هم کف که رسید با در بستهء عمارت روبرو شد. دستگیرهء در را چند بار فشار داد.
در بسته بود.
صدای پای سرایدار می آمد. برگشت. او را دید که پای راستش را که لنگ بود روی زمین می کشید و به سوی او می آمد. سرایدار لبخند زد. لبخندش چندش آور بود. او را با خود به اتاقش برد. در آن لحظه هیچ چاره ای جز اطاعت نداشت.
اتاق سرایدار در واقع دو اتاق تو در تو بود با یک پنجرهء کوچک که انگار هرگز به روی چشم انداز مقابل باز نشده بود. ردی از باران های سال ها پیش به پنجره ماسیده بود و چشم انداز دیوارهای سیمانی مقابل را تیره می کرد. در یکی از اتاق ها عده ای نشسته بودند. آنها دربارهء موضوعی نامشخص با هم گفت و گو می کردند. هر چه که دقیق شد بیشتر به این نتیجه رسید که صدای آنها در واقع مجموعه ای بود از صداهای مبهم.
در همان هنگام از اتاق مجاور صدای گفتگوی چند نفر را شنید که با حرارت دربارهء موضوعی نامشخص با هم بحث می کردند. همه با صدای بلند فریاد می زدند، چنان که صداهاشان درهم می شد و به یک هیاهو تبدیل می شد. او در همان حال که می گذشت ناگهان خشکش زد. در میان فریاد های ناهنجاری که مثل کلافی در هم پیچیده بودند توانست صدای خودش را تشخیص بدهد. نفسش در سینه حبس شده بود.
بدون آن که در بزند، با عصبانیت در را باز کرد و وارد اتاق شد.
دقیقه ای سکوت آمد. همه او را با نگاهی سرزنش وار برانداز می کردند. بعد کسی که صدایش را دزدیده بود - دزدصدا به او گفت:
می توانم بپرسم جنابعالی برای چه امری مزاحم ما شده ی؟
او در حالی که با درماندگی به گلویش اشاره می کرد، به زحمت خرخوصدایی از او بیرون آمد.
چند نفری که در اتاق بودند و او برای اولین بار در زندگیش آنها را می دید با چشم های از حدقه درآمده نگاهش می کردند.
آقای سرایدار در این میان خندید. دندان هاش زرد بود و از خنده اش چندشش می شد. اما نمی توانست هیچیک از احساساتش را به زبان بیاورد. سرایدار گفت: خانم گرامی، ما برای این که حرف هامان را بزنیم احتیاج به چند تا صدا داریم. برای همین اعضای شورای عمارت در یک نشست طولانی تصمیم گرفتند طبق مادهء دوم از قانون مالک و مستاجر از شما "سلب صدا" کنند. طبق تبصرهء دال از این قانون به شما صدایی تعلق می گیرد که با آن بتوانید احتیاجات اولیه تان را برآورده کنید."
سرایدار در صدر اتاق، پشت یک میز عریض نشستته بود. کشوی میزش را باز کرد و یک قوطی حلبی با برچسب سفید را از کشو بیرون آورد. چشم خانم ط در این لحظه به برچسب قوطی افتاد با نقش یک کلاغ سیاه که انگار داشت بال می زد. آیا کلاغ هوس پرواز داشت؟
آقای سرایدار همانطور که قوطی حلبی را با نقش کلاغ در دست گرفته بود، یک سخنرانی بالابلند ادا کرد دربارهء موضوعات زیر:
- گرفتاری ها و سختی های زندگی
- مزایای صدا – هر صدا
- ناامنی شهر و از جمله دزدی
- کمک های مردمی و ملی برای مردمان بی صدا در شهر بی صداها
آن گاه، پس از آن که حاضران برای او دست زدند، از پشت میزش برخاست و قوطی حلبی با نقش کلاغ را به خانم ط تقدیم کرد.
خانم ط در آن لحظه واقعا صداش بند آمده بود. با این حال می بایست حرفی بزند. چون همه در سکوت انگار به دهان او خیره مانده بودند. چشمهاشان از انتظار و حالت نگاهشان از اشتیاق نشان داشت.
خانم ط گفت:
قار
تعجب کرد. یعنی بیشتر ترسید. اما بد به دل راه نداد. گرفتاری های زندگی، مزایای صدا – هر صدا
گفت: قار قار
همه ناگهان دست زدند.
گفت:
قار
قار قار
قار قار قار قار
قار قار قار قار قار
قار قار قار قار قار قار
قار قار قار قار قار قار قار
قار قار قار قار قار قار قار قار
حالا کلاغ شده بود. دلش می خواست پربکشد. اما حیف که بال هاش را قیچی کرده بودند.
نشانی دنبالک
http://www.hylit.net/pctrl/pingserver.php?p=tb&id=1990
. برای اين مطلب هيچ دنبالکی موجود نيست |