Hyper Literary Network  
جستجو
   

Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1830

Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1832
صدا


مرد با صدای در از خواب پرید. در را باز کرد. پشت در هیچکس نایستاده بود. اما صدای آشنایی به گوش می رسید . انگار صدای بانویش بود. به جستجوی صدای بانو به حیاط عمارت رفت. ساعتی از نیمه شب گذشته بود. با اینحال انگار امشب همسایه ها خواب نداشتند. سر که بلند کرد دید پنجره ها باز است. همسایه ها تک و توک سر از قاب پنجره بیرون آورده بودند، به جایی که هیچکس نمی دانست کجاست نگاه می کردند.
در حیاط عمارت: تنها یک میزتحریر و یک صندلی. روی میز یک دفتر سفید و یک قلم. دفتر را گشود و شروع به نوشتن کرد.انگار روزهایا حتی شاید سال ها گذشته بود. انگار شاید در این مدت حتی گردش شب و روز متوقف مانده بود.انگار در این مدت شاید تنها او بود و صدای بانو و همسایه هایی که معلوم نبود چرا نمی رفتند بخوابند. صدای بانو در فضای حیاط عمارت پیچیده بود:
ننویس!! آخر چرا می نویسی. ببین. من و تو همدیگر را دوست داریم و با هم خوشبختیم. ما هنوز سال های زیادی پیش رو داریم . سال . می فهمی. سال های طولانی. و همه ی این مدت کنار هم. با هم. اینهم وقت با هم... چرا می نویسی. مگر می شود همه ی این لحظه ها را نوشت؟ تازه به فرض هم که بتوانی همه ی این لحظه ها را بنویسی اما خودت بهتر از همه می دانی ی همه ی این حرف ها حتی یک لحظه از زندگی من و تو نمی شود.
ننویس. این حر ف ها فایده ای ندارد. فقط من و تو را از هم دور می کند. اینهمه چشم بیگانه به این کلمه ها می افتد. بعد این وسط یعنی بین من و تو یک دفترچه می ماند با یک مشت حرف. این دفترچه می شود کابوس زندگی مان. نه اینکه بخوابیم و کابوسش را ببینیم .یعنی اینجوری می شود که بیداریمان می شود یک دفترچه حرف.. این حرف ها گفتن ندارد ..نوشتن ندارد یک کم ناراحتی که این همه نوشتن ندارد. همه دارند زندگی می کنند. مگر نه؟؟ میلیادها آدم دارند زندگی می کنند. فکرش را بکن اگر همه می خواستند از بلایی که این زندگی دارد به سرشان بیاورد بنویسند که این خاک می شد کتاب.دفتر. حرف..ببین این کلمه ها این جمله ها فقط چند کلمه چند جمله نیست این ها خطر ناکند. امکان دارد دود این کلمه ها روزی به چشممان برود. هر کدام از این کلمه ها اگر درست بکار گرفته شود می تواند حتی از یک بمب خطرناکتر باشد.منفجر می شود. می کشد. تکه تکه می کند. زندگی را تکه تکه می کند. کورمان می کند. انوقت من. تو عوض اینکه همدیگر راببینیم این تکه پاره ها را می بینیم. این لحظه ها. این روز ها. این زندگی را که در دفتر چه ات دفن شده است...

مرد گوشهاش را گرفت و به عمارت برگشت. انگار خیالاتی شده بود. در حالیکه در را پشت سر خود می بست زیر لب گفت: کجاست بانو..

نشانی دنبالک
http://www.hylit.net/pctrl/pingserver.php?p=tb&id=2168
. برای اين مطلب هيچ دنبالکی موجود نيست