Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1830
Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1832
شب هفتم
شب اول
وارد اتاق می شود. چراغ را روشن می کند. مستخدمین هتل اتاق را مرتب کرده اند. نگاهی با بی حوصلگی به اتاق می اندازد. وسایلش را به گوشه ای می اندازد و از کیف دستی اش سیگاری در می آورد. به سو ی پنجره می رود. می خواهد پنجره ی اتاق را باز کند اما ناگهان خشکش می زند. از پشت پنجرهء یکی از عمارت های روبرو مردی را می بیند که زنی را وحشیانه کتک می زند. موهای زن آشفته است چنان که او نمی تواند چهره ی زن را تشخیص بدهد. موهای زن آشفته است و رنگش به سیاهی می زند. شب با موهای زن یکی ست. زن انگار فریاد می زند. در خیابان مرد ولگردی با صدای بلند می خندد. پنجره را می بندد و روی تخت می نشیند. در آینه ای که روبروی تخت به دیوار آویخته است چهره اش را می بیند. خوب که نگاه می کند می بیند که روی هر دو گونه اش آثار انگشت مردی نقش بسته است. گونه اش می سوزد و سرش گیج می رود. چشمانش را می بندد.
شب دوم
من چرا به اینجا آمدم؟
از زمانی که به این شهر آمده، از خود پرسیده است: من چرا به اینجا آمدم؟
سعی می کند هویتش را به خاطر بیاورد. از نام و خانواده اش هیچ چیز نمی داند. حتی نمی داند تولدش در کدام گوشه ی این دنیای برهوت اتفاق افتاده است. در هتل هیچکس از او از هویتش سوال نمی کند. گاهی این فکر از سرش می گذرد که همه در هتل از گذشته اش با خبرند ولی آن را از او پنهان می کنند. در این هتل تقریبا همه را می شناسد. همه به او لبخند می زنند. صبح ها که برای واگذاردن کلید اتاقش به دفتر هتل می رود همیشه زنی آنجا نشسته است که به او می خندد و برایش آرزوی روز خوبی را می کند. او هم به لبخند پاسخ می دهد. آن گاه در خیابان های شهرخودش را گم می کند. هنگامی که در خیابان قدم می زند به خود می گوید: آن زن باید مادرم باشد. بعد از سر رضایت نفس عمیقی می کشد.
شب سوم
کسی به در اتاق می کوبد. وحشت زده از خواب می پرد. به سوی در می رود و در را باز می کند. پشت در میان راهروی هتل نوزادی در داخل قنداق پیچیده شده و از گرسنگی مویه می کند. می خواهد نوزاد را در آغوش بکشد. به طرف او چند قدم بر می دارد. نوزاد را به آرامی در میان بازوانش می گیرد و در همان حال زیر لب با خود می گوید: چه روسری محکمی دور سر این بینوا پیچیده اند.
روسری را کنار می زند. به جای سر نوزاد سر پیرزنی را می بیند که چشمانش به تندی باز و بسته می شود. به اتاق بر می گردد و از ترس آواز می خواند. چند لحظه سکوت می کند. بعد دوباره شروع به خواندن می کند. در طنین صدایش دقیق می شود، و همان دم پی می برد که صدایش به صدای مویهء نوزاد تبدیل شده است.
شب چهارم
صبح آن روز به قصد رفتن به خیابان خود لباس پوشیده و از در بیرون رفته بود. آن روز اما با روزهای دیگر تفاوت داشت. در آن روز او به جای آن که در راه پله از پله پایین برود، هر چه تلاش می کرد از پله ها بالا می رفت. در راه پله بوی آشنایی پیچیده بود. بویی که آن را بارها و بارها در زندگی اش که نمی دانست چند سال طول کشیده بود شنیده بود. در پاگرد هر طبقه می ایستاد و در های ورودی طبقات را بازمی کرد و در راهروها سرک می کشید و آن ها را بو می کرد. بو در راهروها ناپدید می شد. بو تنها در راه پله ها پیچیده بود. نفس نفس زنان از راه پله بالا می رفت. هر چه بیشتر می رفت شیب پله ها بیشتر می شد و راه پله حالت مارپیچ به خودمی گرفت. دیگر از طبقات خبری نبود. هرچه بود پله بود و آن بو که هر آن غلیظ تر می شد. حس کرده بود پاهایش دیگر توان بالا رفتن ندارد. به آخرین پله که رسیده بود، در آنجا مردی را دیده بود که جنازه ی کودکی را کشان کشان بالا می برد. از ترس بیهوش شده بود. وقتی به خود آمد، خود را در اتاقش یافت. ساعتی از شب گذشته بود.
شب پنجم
چمدان را باز می کند. در چمدان لباس ها اندازه های متفاوتی دارند. هیچ کدام اندازه اش نیستند. او مجبور است برای پوشیدن هر کدام از آن لباس ها خودش را تغییر دهد. حالا پسر بچه ای چهارده ساله است. فردا می خواهد زنی سی ساله شود. در میان لباس ها نگاهش به پیراهنی صورتی رنگ از جنس حریر می افتد. دگمه هایی جواهر نشان روی سر آستین و اطراف یقهء پیراهن دوخته شده است. پیراهن از قامت او بلندتر است. در این اتاق باید قد بکشد. باید هم قد صاحب اصلی پیراهن شود. با خود به نجوا می گوید: چقدر ترسناک و زیبا می شد وقتی موهایش را بالا سرش حلقه می کرد. ابروهایش همیشه به آسمان میل داشتند. و سرآستین های جواهر نشان، دست های سنگینش را نازک و لطیف جلوه می دادند. مادرش را به خاطر می آورد.
شب ششم
اول فقط قصد داشت تابلو های نقاشی را که در راهروی هتل آویزان کرده اند تماشا کند. اما طولی نکشید که احساس کرد می تواند تک تک چهره ها و مکان های نقاشی شده در تابلو ها را تشخیص دهد. یکی از آ ن تک چهره ها تصویر دختر کوچکی بود که موهای صاف و سیاهی داشت. حتما خواهرش بود و آن مرد با آن چشم های ریز و پیشانی بلند می توانست پدرش باشد. تا خواست به ذهنش فشار بیاورد و تک چهره ها و مکان ها را به خاطر بیاورد چهره ها و مکان ها به حرکت درآمدند و در حرکت شکل باختند و به شکل دیگری درآمدند. حالا دیگر همه تابلو ها تغییر کرده اند. با این حال در همهء تابلو ها تصویر خودش و فضای اتاق هتل نقش بسته است که بی وقفه تکرار می شود.
شب هفتم
گویی بیمار بود. سرش درد می کرد و گونه هایش از تب می سوختند. برای همین زودتر از روزهای قبل چراغ اتاق را خاموش کرد و به رختخواب رفت. در رختخواب حس کرد گرمای تن آدم دیگری با پوستش تماس پیدا می کند. پتو و ملافه ها را کنار زد و کورمال دست بر رختخواب کشید. هیچکس نبود. بعد در تاریکی به دیوار های اتاق دست مالید. هیچ. دوباره به رختخواب برگشت. سعی کرد چشم هاش را ببندد .سکوت. اتاق مثل دردی که ناگهان آرام شود ساکت بود. انگار در دنیا هر چه مانده بود تن سوزان او بود و گرمای تن آدم دیگری که وجود نداشت.
خوابش برد.
نشانی دنبالک
http://www.hylit.net/pctrl/pingserver.php?p=tb&id=2210
. برای اين مطلب هيچ دنبالکی موجود نيست |