Hyper Literary Network  
جستجو
   

Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1830

Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1832
غریبه


من ديروز به دنيا آمدم. هنوز مادرم را نديده ام. در سياره ي من هر یک روز به اندازهء صد سال است در كرهء خاكى. شايد از سياه بختيم بود كه ديروز، به هنگام تولدم ناگهان سياره ام هزار تكه شد و من با تكه اي از سياره ام به زمين پرتاب شدم. براى همين من در واقع نوزاد يك روزهء بدبختي هستم كه آدم ها از يك قرن پيش تاكنون به بدي و تنفر از من ياد مى كنند. اين همه نفرت براي من كه تنها يك روزدارم شايد كمي زياد باشد. كتاب هاى بسيارى درباره ام نوشته اند.
مي گويند:
بايد با احتياط به اين هيولا نزديك شد. بدبو و متغفن است.او با خود نفرين و كينهء خدايان را به روي زمين آورده است.
نوشته اند:
بدنش از پوسته هايى لايه لايه و متراكم از جنس عاج و آهك پوشانده شده طوري كه با هيچ ابزاري نمي توان به آن نفوذ كرد.
مى گويند:
او دروازهء بستهء آسمان است؛ و ما آدم ها يك قرن است كه در پشت اين دروازهء بسته نشسته ايم .

نمي دانم قيافه ام چه شكلي ست . يك روزه ام و هنوز به راه رفتن نيفتاده ام. احتمالن بايد ترسناك باشم. چون همه با احتياط به چهره ام نگاه مي كنند. با خط درشت روي در ورودى تالارى كه در آنجا دراز كشيده ام نوشته اند : ” ورود افراد زير 18 سال و مبتلايان به بيماري هاي قلبي ممنوع“
از زماني كه به كرهء زمين آمده ام ، ياد گرفته ام- نه بهتر بگويم – به من ياد داده اند كه ببينم. من چشم ندارم. من و همنوعانم به چشم احتياج نداريم براى ديدن. اما من ديدن را اينجا- روي اين خاك- روي اين سياره – در اين سالن خفقان آور- از شما آموختم. ظريف ترين و پنهان ترين حركات را مي بينم و اينطور است كه دقايقى خود را با كشف هاي خيالي ام مشغول مي كنم.
هنوز سنم به آن حد نيست كه آدم ها را خوب بشناسم. تنها اين را مي دانم كه پوزخند آدم ها مرا به وحشت مي اندازد. بعد همان جا كه دراز كشيده ام آرام مي خزم و در حال خزيدن با خودم حرف مي زنم. نوسان هواي اطرافم را حس مي كنم و كمي از تنهايى نجات پيدا مى كنم. در تالار صدايم پژواك دارد . ارتعاش صدايم مانند صداى بارانى است كه سيل آسا ببارد . آدم ها با شنيدن صدايم در حواس خود ترديد نمى كنند. با شتاب به طرف پنجره مي روند و به آسمان نگاه مي كنند. عده اي حتي چتر هاشان را از كيف شان در مي آورند و در تالار باز مي كنند.اينها سرگرمى هاى كوچكى ست كه من در اين يك روز - يا به قول شما در يك قرن گذشته – تلاش می کنم که با آن ها جدايى از سياره ام را فراموش كنم.
آری. چشم ندارم . با این حال می بینم. یک قرن است که در این اتاق نشسته ام و دیده ام. دیدن را از شما آموخته ام.
اوایل طور دیگری می دیدم. همیشه یک رنگ . یک جور. مثلا گاهی وقت ها روز، سفید بود. گاهی قرمز. گاهی هم سیاه. وقتی می گویم قرمز یعنی سراسر قرمز. جگری. رنگ خون تازه. راستی من خون هم دیده ام. خون گرم تازه. دیدنش از روی اتفاق بود. یک بار دختر کوچکی گریه کنان و ترسخورده، دوان دوان به این اتاق آمد. از ترس نفس نفس می زد، و از لای پاهاش قطره قطره خون می چکید، چنان که پس از مدتی کف اتاق پر از قطرات خون شده بود. دختر گریه می کرد. مردم پج پچ می کردند. می گفتند غریبه ای بکارت دختر را برداشته است. با این حال کسی دست دختر را نمی گرفت. همه طوری راه می رفتند که کفش هاشان خونی نشود. دختر همچنان گریه می کرد. سالن از نفس های دختر پر شده بود که من گرمای خون تازه را حس را کردم. تا پیش از آن روز هرچه گرمی بود از آفتاب بود. نمی دانستم در درون این آدمک های دو پا هم گدازه های خورشید جریان دارد. نمی دانستم آدم ها می توانند باکره باشند. برای من تنها سیاره ام، باکره بود و گمان می کردم که با تولدم باکرگی سیاره ام را از میان برداشته ام. سیاره ام آن گاه انگار منفجر شد. هزار تکه شد و من با تکه ای از سیاره ام به زمین پرتاب شدم. نمی دانستم آدم ها بکارتشان وقتی برداشته می شود که قطراتی از این گدازه ها بیرون از لای پاهاشان بیرون بجهد، کف اتاق را قطرات خون بپوشاند تا من از گرمای خون چندشم شود و در خون بغلطم صدای زاری دخترک قطع نمی شد. طاقتم طاق شده بود. در همان حال که آدم ها مراقب بودند کف پا هاشان خونی نشود، در خیابان مردی با گام های تند و آلت خونی می گریخت.
من پیری را دیده ام. کودکانی را می شناختم که اکنون دیگر پیر شده اند. کودکانی را می شناختم که اکنون نیستند. مرده اند. من مرگ را به چشم دیده ام. و با این حال همیشه بودم. هستم. نمی دانم مرگ من کی فرا خواهد رسید. در یک روزگی نمی توان از مرگ حرف زد. من هم نمی خواهم زیاد از مرگ صحبت کنم . اما کنجکاوی آسوده ام نمی گذارد. صورتک هایی که به ترتیب مقابل چشم هام رژه می روند و سپس یکی بعد از دیگری ناپدید می شوند از مرگ برایم معمای حل نشدنی ساخته است. از خودم می پرسم شاید اصلا مرگ خود من باشم. من که دیروز- ببخشید- یک قرن پیش سیاره ام هزار تکه شد و با تکه ای ازسیاره ام به روی زمین پرت شدم. مرگ از راه های دور می آید. جاده های ناشناخته. جاده هایی که دورند و در عین حال از کناره های واقعی می گذرند. از روی نوک دماغ یک آدمک. از روی گونه هاش. در بغل آدمک چندک زده اند. در گوش هاش به هم می تابند. و همچنین در چشم ها و دهانش . مرگ در این اتاق هست . نفس می کشد. می دانم، خوب می دانم که همه ی خیابان ها روزی به این اتاق می انجامد.

نشانی دنبالک
http://www.hylit.net/pctrl/pingserver.php?p=tb&id=2281
. برای اين مطلب هيچ دنبالکی موجود نيست