Hyper Literary Network  
جستجو
   

Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1830

Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1832
برج


صبح:

یک زن و مرد جوان بالای برج ایفل ايستاده اند. خورشيد به آرامي به سوي برج در حركت است. مرد که نام او می تواند هر نامی مانند رافائل یا سباستین باشد دستهاش را به دور كمر یک زن که نام او هم می تواند هر نامی باشد حلقه زده است. در همان حال زن در آغوش او به خود پيچ و تاب می دهد. باد میان گيسوان جعدش مي پيچد و عطری مطبوع از گل های وحشي در هوا می پراكند. او – ایزابل مثلا - هرچند گاه سرش را از روي سينهء مرد بلند مي كند و در چشم های او خيره مي شود. آنگاه آنها با هم به دور دست ها نگاه مي كنند و از شادی مي خندند. از بالای برج همه چیز کوچک به نظر می رسد . ماشين ها، آدم ها،‌ درخت ها ، كوه ها. كوچك. بي نهايت كوچك.
- رافائل: عزيزم خوشبختي همين جاست. اين بالاها.
- ایزابل: (‌در حاليكه به آدم هاي پايين نگاه مي كند) عزيزم خوشبختی بالای سر همين آدم ها شکل می گیرد که می بینی.

ظهر:

خورشيد در اوج خوشبختی آن دو درست بالای سر برج از حرکت بازماند. آن دو در زير شعاع نور خورشيد ناگاه به قهرمان های کوچک برج تبدیل شدند.
مردم در اطراف برج گرد آمده بودند و آن ها را با انگشت به یکدیگر نشان مي دادند. کف مي زدند و عده ای حتی سوت مي كشیدند. رافائل که به هیجان آمده بود، پیرهنش را از تن درآورد و به سوي مردم پرتاب كرد. ایزابل از شوق مي خندید. او هم لباسش را درآورد و برهنه رو به مردم فرياد زد:
- اكليل نقره ای! برايمان اكليل های نقره ای رنگ بفرستيد! زیرا همشهری های مهربان! ما می خواهيم نقره ای شويم ... به رنگ برج. عين برج!
و مي خندد.
و باز می خندد.
همچنان می خندند.

بعد از ظهر:

خورشيد که از ساعتی پیش از نو به حركت درآمده است، در این مدت از بالای برج اندکی دور شده و به سوی غرب می رود که زمانی دیرتر کاملا از نظر پنهان شود . ایزابل از پشت گردن مرد به خورشید نگاه می کند.
عزیزم فکر می کنی خوشبختی ما آیا دیرپاست؟
- ما همیشه و همیشه و همیشه در یادها خواهیم ماند.
به مردم نگاه می کنند که کوچک تر از همیشه، خسته تر از همیشه به سوی خانه هاشان بازمی گردند.
رافائل:
- دستفروش های احمق!
ایزابل:
و این ولگردها که شهر را به گند می کشند. عزیزم پس کجا رفتند آن مردم درستکار و سلحشور؟

شب:

خورشید در آسمان نيست. تنها يك نفر که نه زن است و نه مرد و هرگز به هیج نامی نمی توان او – این موجود را نامید - بر روي برج ديده می شود.
موجود بي حركت است و به ميله هاي برج آويزان شده. انگار واهمهء سقوط دارد یا شاید دست به دامان برج شده باشد در طلب خوشبختی از دست رفته. شاید هم اینها همه آخرین تلاش اوست برای زنده ماندن. بودن. زنده بودن. به هر شکل.
صدايی زنانه:
- ما حالا با هم يكي شديم.
صدایی مردانه:
- حالا ما با هم يكي شديم.
و همنوایی دو صدا که تنها دو صداست:
-ما حالا با هم يكی ....
آنگاه هق هق گريه و ناله هايی پراكنده. صدای باد. گاهی صدای در هم فرو رفتن فولاد وگوشت و استخوان و شب که تیره است و سرد و برج که به طول آن امشب هم مثل هر شب اندکی افزوده شده بود. این را خیابانگردهای دائم الخمر خوب می دانستند - می دانند.
تاريكی قطره های خون را می مكید و در خون به انتها می رسید – می رسد

نشانی دنبالک
http://www.hylit.net/pctrl/pingserver.php?p=tb&id=2460
. برای اين مطلب هيچ دنبالکی موجود نيست