Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1830
Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1832
می گوید : من اعصاب ندارم
می گوید : من اعصاب ندارم ...
و گوشی را می گذارد.
در واقع این حرفی ست که او همیشه می زند.
به خودم می گویم او اعصاب ندارد و این بدین معنی ست که برایش حتی یک تار عصب هم باقی نمانده.
و باز از خودم می پرسم اعصابش را کجا می تواند جا گذاشته باشد!
بعد در خانه به جستجوی اعصابش همه ی اتاق ها را زیرورو می کنم. زیر فرش لای کتاب ها در قفسه ها و کشو ها در آلبوم عکس ها. تنها چیزی که از جستجو عایدم می شود یک کلاف بافتنی از یک ژاکت نیمه کاره است که از زمستان پارسال روی دستم باقی مانده .
پیدا نمی کنم.
اعصابش را پیدا نمی کنم.
بعد به ایوان می روم و از آنجا به حیاط و سپس به زیرزمین و از خانه به خیابان
در خیابان آدم ها همهمه ی عجیبی راه انداخته اند . راه بندان است و ماشین ها بی وقفه بوق می زنند. زنی در میان راه بندان فرمان اتوموبیل را رها می کند و از اتوموبیل پیاده می شود و در حالیکه پاهاش را به شدت به زمین می کوبد شروع به جیغ کشیدن می کند. انبوهی از رشته های اعصاب در کف خیابان افتاده است. زن حامله ای با یک کالسکه از سوی دیگرخیابان پدیدار می شود. در همان حال که زن از خیابان می گذرد چرخ کالسکه به رشته ای عصب گیر می کند و در میان چهارراه واژگون می شود. پلیس ها دوان دوان برای برداشتن رشته های عصب سر می رسند اما به جای آن با باتوم به جان گروهی از جوان ها می افتند که بی خیال بر روی رشته های عصب راه می روند.
در این میان یک توله سگ از نژاد دالماتین شروع می کند به پارس کردن. اما هیچکس به او اعتنا نمی کند. چند لحظه بعد سگ که انگار از پارس کردن خسته شده است کلافی از اعصاب صاحبش را به دندان می گیرد و در حالیکه دمش را به تندی تکان می دهد به دنبال او روانه می شود.
کمی دورتر زن و مرد میانسالی که از فرط عصبانیت سرخ شده اند با قیچی رشته های عصبشان را ریزریز می کنند.
احساس می کنم چیزی در کله ام در حال جنبیدن است. ارتعاش ظریف تارهای نازکی را در درونم حس می کنم که هر آن شدت می گیرد.
شقیقه هام تیر می کشند. پلک هام می پرند . و یک ور لب بالام کج می شود. سعی می کنم بر اعصابم مسلط شوم. نگاهم را از خیابان بر می گردانم. با دست هام گوش هام را می گیرم و شروع به سوت زدن می کنم.
فایده ندارد .
دست هام را مشت می کنم و آن را در جیب هام فشار می دهم. با صدای بلند آواز می خوانم .
بی فایده است.
با یک حرکت ناگهانی انگشتم را لای اعصابم می برم و یک رشته از تارهای عصبیم را می کشم و آن را دور انگشتم می پیچانم و سپس به سوی نامعلومی پرتابش می کنم.
خسته و کلافه به خانه برمی گردم. چراغ را روشن می کنم. بعد روی کاناپه ولو می شوم.
صدای زنگ تلفن می آید. گوشی را برمی دارم.
صدایی از آن سوی خط می گوید:
- سلام
در جواب می گویم:
-اعصاب ندارم...
و گوشی را می گذارم.
نشانی دنبالک
http://www.hylit.net/pctrl/pingserver.php?p=tb&id=2550
. برای اين مطلب هيچ دنبالکی موجود نيست |