Hyper Literary Network  
جستجو
   

Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1830

Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1832
یک نمایش موزیکال



رابرت ویلسون نام شخصی ست با چهرهء یک شغال - با گوش های نوک تیز و بلند و موهایی که به قرمزی می زند. او همیشه نیمتنه ای تیره رنگ می پوشد و دستکش های چرمی به دست دارد. کفش هاش اما نوک تیز و چرمی است و همیشه به دقت واکس خورده است. از عادت های او یکی این است که هرگاه به در نیمه بازی برخورد، ناگهان پا سست می کند، می ایستد، از لای در، و از زیرچشم به درون اتاق نگاه می کند. البته شاید اینها همه تصور من باشد از مردی به نام رابرت ویلسون. در واقع شاید او به هیج جیز نگاه نمی کند. نگاه او ترسخورده و معطوف به درون است. ترس او بیشتر شاید از زندگی ای باشد که انتهاش معلوم نیست و ابتدای آن هم به جایی نمی رسد. شاید برای همین است که او از خشم دندان قروچه می کند (حتی و بخصوص در خواب) و چشم هاش از ترس سفید می شود (حتی و بخصوص در بیداری)، راه می رود در حالی که ایستاده و در حالی که ایستاده انگار مانند یک لکهء جوهر در آب یک لیوان ناگهان محو می شود؛ نیست می شود بی آن که هرگز اثری از او به جای ماند. چنین است که زمان در نظر او تنها در درون اتاق ها می گذرد و این هم حقیقت دارد که او را به درون این اتاق ها هرگز راهی نبوده است و نیست و نخواهد بود. پس تنها یک سوال باقی می ماند:
- چرا؟ چرا این نام؟ چرا رابرت ویلسون؟
فرض کنید من در یک روز برفی در یکی از خیابان های یک شهر که هر شهری می تواند باشد به انتظار اتوبوس ایستاده ام و در همان حال چشمم به دیوار عمارتی می افتد که روبروی من قرار دارد. روی آن دیوار عکس بزرگی از یک شغال را می بینم که نیمتنهء تیره رنگی پوشیده و زیر آن با حروف لاتین نوشته اند: رابرت ویلسون نمایشی موزیکال در چند پرده در تآتر مارینی.
به این عکس که نگاه می کنم، هر چه که می گدرد خود را به یاد می آورم.
آه! این رابرت ویلسون لعنتی.


نشانی دنبالک
http://www.hylit.net/pctrl/pingserver.php?p=tb&id=2576
. برای اين مطلب هيچ دنبالکی موجود نيست