Hyper Literary Network  
جستجو
   

Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1830

Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1832
گرگآد


گرگآد نه گرگ بود نه آدم. حیوانی غریب بود. وقتی برای اولین بار نگاهش کردم، چشمهاش یک حالت انسانی به خود گرفت - انگار با همنوع یا حتی همزادش روبرو شده بود. اینها همه اما تنها یک لحظه پایید. وقتی نگاهم از چشم هاش فرولغزید، تازه فهمیدم که گرگآد به رغم آن چشم ها و نگاه انسانی، بدن یک گرگ را دارد.
مرگ گرگآد سخت بود. جانفرسا بود. داغان می کرد. برای همین او همیشه در تنهایی می مُرد، و ممکن بود که مرگش در هر لحظه از زندگیش از نو تکرار شود، و آن تکرارها تا ابد همچنان مکرر شود.
قرار نبود من شاهد مردن گرگآد باشم. خوابیده بودم که خواب مرا به آشیانه اش برد. وقتی به آشیانه اش رسیدم، او در آن لحظه داشت جان می سپرد.
با دیدن جان کندن گرگآد احساس کردم من هم همراه با او جان می کنم. قلبم تند می تپید. عرق سردی به تنم نشست. نفسم سخت بالا می آمد.
وقتی به خود آمدم که گرگآد مرده بود و داشت به تدریج زنده می شد تا در شبی که در راه بود از نو بمیرد.
گرگآد برخلاف حیوانات وحشی در جنگل ها یا در بیابان ها زندگی نمی کرد. او در شهرهای بزرگ، زیر پل ها، در بزرگراه ها و شاهراه ها لانه داشت.
من همانطور که در خواب با خوابم به آشیانهء او رسیده بودم، با خوابم هم به خانه برگشتم. وقتی بیدار شدم، احساس کردم چیزی در من تغییر کرده است.
در آینه که خود را تماشا کردم، دیدم چشمهایم از چشمهای یک گرگ نشان دارد. از آن روز، من هم هر روز از نو انگار می میرم و زنده می شوم، و با هر مرگی که از سر می گذرانم، تنهاتر و گوشه گیرتر و درنده خوتر از پیش می شوم، تا آن جا که حالا در رگ هایم خون گرگ جاری ست.

عکس و متن: آزاده طاهایی

نشانی دنبالک
http://www.hylit.net/pctrl/pingserver.php?p=tb&id=3105
. برای اين مطلب هيچ دنبالکی موجود نيست