Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1830
Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1832
سه شنبه ها
هفته اي يكبار، غروب روزهاي سه شنبه خودم را در آينه نگاه مي كنم. براي من خيلي مهم است كه وقتي جلوي آينه مي ايستم بفهمم چه شكلي شده ام. اما همسايه ام كه پسر قد كوتاهي است اعتقاد دارد وقتي آدم جلوي آينه مي ايستد بايد بتواند مستقيم توي چشمان خودش زل بزند. او هر روز غروب جلوي آينه مي ايستد و بدون خجالت و صاف توي چشمان خودش زل مي زند و به نتايجي مي رسد كه به من نمي گويد چيست. آپارتمان او درست هم شكل آپارتمان من است. آينه اش را هم درست در همانجا قرار داده اند كه آينه من است. راستش را بخواهيد با اينكه آپارتمانهايمان مثل هم است اما با هم خيلي تفاوت داريم: من يك پسر قد بلند هستم كه فقط سه شنبه ها جلوي آينه مي ايستد. تازه وقتي هم كه جلوي آينه مي ايستم يا شكلك در مي آورم يا كارهاي ديگري مي كنم كه بعدا” يادم نمي آيد و هيچوقت نتيجه گيري هم نمي كنم، اگر هم بكنم حتما به او كه همسايه خوبي است مي گويم. اما او يك پسر قد كوتاه است كه هر روز غروب چهارپايه زير پايش مي گذارد و جلوي آينه توي چشمان خودش زل مي زند.
سه شنبه هفته گذشته، آخرين باري بود كه جلوي آينه ام ايستادم و شكلك در آوردم. اتفاقا بسيار هم لذت بخش بود. بعد از آن كه ديدم كه هيچ شكل خاصي نشده ام و مثل هفته پيش هستم، رفتم سراغ كارم تا امروز غروب. امروز اتفاقا سه شنبه خوبي بود و عصر كه شد جلوي آينه ايستادم، اما آينه كار نمي كرد. باور مي كنيد كه يك آينه كار نكند؟ از شما چه پنهان كه همسايه ام هم با چهارپايه اش آمد و نظر مرا تاييد كرد. آينه كار نمي كرد كه نمي كرد. يعني يك شكل خاصي شده بود. انگار تصويرش گير كرده بود. قيافه من در حال شكلك در آوردن، همانجوري روي صفحه آينه مانده بود. هر كاري هم كردم نرفت كه نرفت. من مطمئن هستم كه هفته پيش آينه ام كار مي كرد. تازه يادم نمي آيد كه اين شكلك غمگين را در آورده باشم و اينجوري لب و لوچه ام را مثل دلقكهايي كه از سركارشان به خانه برمي گردند، آويزان كرده باشم. خلاصه اينكه آينه كار نمي كرد. همسايه ام مي خواست آينه اش را بياورد و جاي آينه من بچسباند كه ببيند اشكال كار از كجاست. اما آينه اش توي ديوار كار شده بود و در نمي آمد. آينه من هم همينطور. او كه از يازده سالگي هر روز جلوي آينه مي ايستد و هرگز به چنين موردي بر نخورده بود، از كابينت خانه اش يك مايع تميز كننده مخصوص آورد و گفت حالا درستش مي كنم. مايع را روي سطح آينه اسپري كرد و با يك دستمال حوله اي افتاد به جانش. اما هيچ چيزي تغيير نكرد. يعني من با همان شكلك غمگين و لب و لوچه هاي آويزان ايستاده بودم توي آينه در حالي كه خودم داشتم از خنده ريسه مي رفتم. آينه لج كرده بود پدر سگ! پسر همسايه كه يا فكرم را خوانده بود يا از خنده ام خوشش نيامده بود، گفت: زبانت را گاز بگير، آينه بيخود با آدم لج نمي كند. حتما يك حكمتي در كار است. خواستم برايش شيشكي بكشم اما چهارپايه توي دستش بود.
يادم رفت بگويم كه من پسر منظمي هستم. يعني همه كارهايم روي برنامه هست. البته حتما خودتان از اينكه سه شنبه ها برنامه ثابت جلوي آينه ايستادن داشتم دستگيرتان شده است. به هر حال بايد تقويمم را از توي كشوي سوم ميزم در بياورم و برنامه مناسبي براي عصرهاي روز سه شنبه جايگزين كنم. شما پيشنهاد خاصي نداريد؟
نشانی دنبالک
http://www.hylit.net/pctrl/pingserver.php?p=tb&id=1003
. برای اين مطلب هيچ دنبالکی موجود نيست
|