موسیقی شرمگین نیست.
موسیقی جادو دارد. همیشه مرا به جایی میکشاند که انتظارش را ندارم. امشب گردن درد -که نتیجه شب بیداریها و هم آغوشیهای ممتد با
فاینال کات پرو است- سراغم آمده اما زورم به
Nick Drake و جادویش نمیچربد.
هفده ساله که بودم، دخترکی زیبا - که آن روزها عاشق هم بودیم- یک تقویم جیبی قرمز رنگ زرتشتی به من هدیه کرد و از من خواست که از آن به بعد ساعات قرارهایمان را توی آن بنویسم. شاید از قراری جا مانده بودم و نخواسته بود به رویم بیاورد. تقویم را که باز کردم عکس آشوزرتشت را برای اولین بار دیدم: ریشهایش ترسناک نبودند. یادم هست بعد از آن از هیچ قراری جا نماندم اما بیاد ندارم چه شد دختر و عشقش زود رفتند و تقویم، روی میزم به جا ماند. شاید بخاطر اینکه جایی در تقویم از قول اشو زرتشت نوشته بودند <<دختر شرمگین را دوست بدار>> و عشق من به هیچ دختر شرمگینی پایدار نیست.
یک سال بعد، میان کتابهای درسی همیشه رمان و مجله قایم میکردم و سر کنکور را شیره میمالیدم. عاشق رودابه با موهای بلندش بودم و زال را از رستم قهرمان بیشتر دوست داشتم. چخوف را میپرستیدم و جلوی داستایوفسکی و تولستوی به ترتیب زانو میزدم. عکس مصدق با عصایش را چسبانده بودم کنار فرمولهای تست فیزیک. مجله <وهومن> را با ولع میخواندم و به صادق هدایت حسودیم میشد که زبان پهلوی میدانست. تقویم زرتشتی، یسناها، گاتها و سروده های زرتشت را هم ورق می زدم و با اینکه در مورد دختران شرمگین با آشو زردشت اختلاف نظر عمیقی داشتم، جگرم جلا میآمد از شکوه گذشتهها. خلاصه یک وطنپرست تمام عیار شده بودم. فارسی سره بلغور میکردم، کتابهای اسلامی ندوشن را از بر بودم و بالای نوشتههایم بدون استثناء میآوردم: چو ایران نباشد، تن من مباد..
هرچند که هیچگاه عاشق هیچ دختر شرمگینی نشدم، اما دوران دانشجویی، کار و زندگی مستقلم در ایران، همیشه توام با عشق به وطن بود. وطن شرمگینم ایران.
امروز دوستان خوب هلندیم یرون و آگنس باید جایی میرفتند که نمیشد دختر چهارسالهاشان -ویکه- را با خود ببرند. با کمال میل درخواست همراه با خجالتشان را پذیرفتم و ویکه بانمک و مهربان چند ساعتی مهمانم بود. کمی که بازی کردیم، ویکه هوس بستنی کرد. کفش و کلاه کردم و به بستنی فروشی روبروی خانهام رفتیم. ویکه و پیراهنش بستنی را با لذت خوردند و من با سلمانی اندونزیاییم که سالنش کنار بستنی فروشی است گپ زدم. بعد با ویکه روی صندلی بیرون کافه نشستیم و ویکه کوچولو مرا بوسید و سه بار گفت دوستت دارم. با هم رفتیم و به اردکهای نزدیک خانه خرده بیسکوئیت دادیم. دختر همسایه با دوچرخهاش از کنارمان گذشت و دست تکان داد...
حالا ساعت دو نیمه شب است اینجا و به ارتباط پاراگراف آخر با بقیه نوشته ام فکر میکنم. اگر گرفتگی عضلات شانه و گردنم اجازه میداد، شاید زحمت کشف ارتباط مرگ وطن پرستی در وجودم را با ویکه دوست داشتنی، پدر و مادر نازنینش، اردکها، بستنی و دوچرخه به گردن شمای خواننده نمیانداختم. راستی تقویم زردشتیم چه شد؟