Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1830
Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1832
از جرز ديوار..
ميخ را بين انگشت نشانه و شصتم گرفتم، نوكش را روي نقطه اي كه با مداد روي ديوار كشيده بودم گذاشتم و چكش را كه در دست ديگرم بود روي ميخ كوبيدم. ديوار آخي گفت و يك صداي قديمي را از لاي جرزش بيرون داد:
راستش رو بخواي من از سوالهات مي ترسم. با اونها سرت رو مي كني توي آدمها و مي خواي همه چيزشون رو كشف كني. اين ترسناكه. نه باور كن جدي ميگم، اينطوري نيگام نكن بذار حرفم تموم بشه. ببين تو ... چجوري بگم، سوالهات آدم رو وادار ميكنه به يه چيزاي جزيي فكر كنه كه قبلا نمي دونست مهم هستن. آدم گاهي اعتماد به نفسش رو از دست مي ده، يا هول ميشه يا افسرده حتي. نوشيدني چي مي خوري؟ آها، خوب الان مي ذارم درست شه. آدم جلوي تو خيال مي كنه لخت مادرزاده، هيچي انگار تنش نيست.
با اينكه صداي دخترك اصلا برايم آشنا نبود اما انگار جايي اين گفتگو را شنيده بودم. با چكش ضربه آرامتري به ميخ زدم، كمي بيشتر در ديوار فرو رفت:
مي خواي برات توضيح بدم ناديا چطور راه مي ره؟ اولش سيخ مي ايسته جوري كه سينه هاش برجسته تر بشه، بعد دست راستش رو مي كنه توي موهاش و سرش رو عقب مي ده و زير چشمي اطرافش رو مي پاد. كاملا جدي مي گم، نخند بابا.. بعد قدم اول رو با پاي چپ بر مي داره، همزمان دست راستش رو با عشوه عقب مي ده و پاي راستش رو آروم مي ذاره جلوي پاي چپش. اين دفعه خودت دقت كن.. خيلي هم سعي مي كنه كه موقع راه رفتن تاب خاصي به باسنش بده كه طفلي موفق...
صداي اين مرد را هرگز نشنيده بودم، هلندي را با لهجه فرانسوي مردم بلژيك حرف مي زد. عجيب اينجا بود كه با هر ضربه چكش فقط صداي يك نفر را مي شنيدم:
چيكار به ماسك مردم داري؟ با همون ماسكشون ببينشون. ته قضيه رو حتما بايد در بياري تو؟ اون جعبه بيسكوئيت رو مي دي پرش كنم؟ مي بينم وقتي توي جلسه نشستي همه ش به عكس العمل آدما نيگا مي كني، خوب درسته. آدمها مهمن اما كتاب نيستن كه مي خونيشون. تازه آدم كه هركتابي رو نمي خونه. آخ، پام گرفت به لبه ميز! آي، درد مي كنه..ببين كبود شد. چيه؟ داري مطالعه م مي كني؟ بيا فوتش كن درد مي كنه. اوف. ببين اينجا زير زانوم هم كبود شد. چند روزه كه رفتي توي كوك اينكه توي خيابون يه آدم قوزي پيدا كني بيفتي دنبالش باهاش حرف بزني. مي نمي فهمم اين ديگه چه مرضيه كه تو داري؟ آي ي ي ، يواش، درد مي كنه . با اون دستاي گنده ت فشارش نده.
با عجله جاي تابلوي دوم را با مداد نشانه گذاشتم و شروع كردم به كوبيدن ميخ. يك ضربه به ميخ اول مي زدم و يكي به ميخ دوم تا شايد گفتگو را درست بشنوم:
يا اون نظرت در مورد اينكه موها و چشماي روشن قشنگترن چون رنگ داره توشون، من اين رو نفهميدم. اون چيزي كه دو-سه هفته پيش توي كافه بلغور مي كردي در مورد زيبايي كلاسيك و ترمينولوژي زيبايي شناسي . بذار ماساژش بدم. چيكار داري به اين چيزا؟ يه كلوم بگو... آها، آره كبود شده.. بهتر شد حالا بذار پاشم برم قهوه بريزم. مرسي آقا ملوسه. شير و شكر زياد باشه ديگه؟ آدمها مهم هستن برام. نگاه كردنشون مثل كتاب خوندن مي مونه.. به نظر بايد بذاري به خودشون باشن، زياد باهاشون ور نرو توي فكرت، هركي خوب يه جوريه. بهت كه گفتم آدم قوزي رو براي چي ميخوام باهاش حرف بزنم، اون سوژه اي كه توي كافه... تو چرا همه چيو جدي مي گيري اينقده. اووف، هنوز درد مي كنه.. دستاي من اصلا گنده نيست. مال تو كوچيكه.. مي دوني تو آدم سالمي نيستي، الان مسخره مي كنه. ببين از نظر كلاسيك گفتم بابا.. حكم آسموني كه نيست. هركي براي كسي كه دوستش داره خوشگله..منظورم از نظر جسمي نيست، يعني نرمال نيستي. بيمزه جدي دارم حرف ميزنم. شير زياد نباشه اين دفعه اما شكر مثل هميشه.. قيافت رو اونجوري نكن شبيه جنايتكارا مي شي. برو فنجونت رو از روي كابينت ور دار، پام بدجوري درد داره. بالشتم رو كجا گذاشتي؟ من كاري بهشون ندارم.. نگاه من روي آدمها ليز نمي خوره، چيكار كنم؟ ناخودآگاه تا عمقشون نفوذ مي كنه .. آقاي زيگموند فرويد، با توام. چي مي نويسي؟ آخ كه نفسم در اومد از دست تو جناب دانشمند ناراضي. اوهوي چيه؟ اخماشو.. لوس نشو برو اونورتر. چقدر دستات گرمه. آره، درست مي گي خانوم دكتر.. آخيش. يه بوس مي دي آقاهه؟ لبات مزه قهوه داغ مي ده با شير معمولي و شكر اضافه. شير نريختي نه؟ ننويس اينا رو، گوشهات رو گاز مي گيرما! آخيش.. چقدر گرمي ديوونه تمام عيار جان. پاهات رو هميشه دوست داشتم دختر.. بله؟ من؟ چقدر تند مي نويسي.. نكن همچين. دهه! چرا به حرفاي من گوش نمي دي، و يه ريز داري بهم گير مي دي؟ انگار دلت پره از دستم خانومي.. قهوه ت اگه بريزه روي پام .. نكن.. بهت مي گم نگه.. دهه، چيكارم داري؟ آخيشششش.. واي، زيبايي كلاسيك متودولوژيك .. آدم قوزي حرف بايد.. آروم تر.. حضرت آقاي زيگموند فرويد نژاد.. واي ....
وقتي گفتگو را تا اينجا شنيدم، هر دو ميخ تا انتها توي ديوار فرو رفته بودند. هرچه ميخ در خانه داشتم برداشتم و با عجله...
نشانی دنبالک
http://www.hylit.net/pctrl/pingserver.php?p=tb&id=512
. برای اين مطلب هيچ دنبالکی موجود نيست
|