Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1830
Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1832
بخند و درها را خودت باز كن!
يكي از بهترين پاتوقهاي دوران كودكي و نوجوانيم، ميز سبز رنگ آشپزخانه امان بود. اين ميز براي من، يك يله گاه بزرگ تاريخي بود. گرمايش جوري بود كه باعث كم محلي همه خانواده و دوستان به ساير ميزهاي خانه مي شد. روي اين ميز سبز رنگ و صندليهاي شش گانه اش، اتفاقات بزرگي افتاده بود:
- مادربزرگ اولين بار، روي همين ميز شخصيت بزرگ داستانهايش را كشف كرد و پروراند. اسم اين شخصيت “ بخندون” بود. بخندون به زندگي و سياهكاريهايش مي خنديد و آنها را نيز مي خنداند. بخندون به ساواك، امام، اعدام عمو، گراني، جنگ، دروغ و سياهكاري ها خنديده بود و آنها را با خنده هايش از رو برده بود. بخندون خيلي معروف بود. اگر همين حالا تلفن را بر دارم و شماره هركدام از پسرعموها يا دخترعموها را بگيرم و بپرسم از بخندون چه مي دانند، مي توانم از پاسخهايشان يك مصاحبه تلفني خواندني تنظيم كنم. در داستانهاي مادربزرگ، گريه هرگز نبود. بخندون وقتي به آدمها و دنياهايشان مي رسيد، در كنارشان درنگي مي كرد، قهقه اي مي زد و رد مي شد. قدم بخندون سبك بود، گره ها را باز مي كرد و عقده ها را مي گشود. بخندون، همه را به قهقه وا مي داشت. قهقهه، تاج را از سر شاه و عمامه را از سر امام مي انداخت. پدر مي گفت بخندون شخصيتي است بين امام زمان و ملا نصرالدين. مادربزرگ مي گفت كه با امام زمان كاري نداشته باشيد، بخندون همان ملانصرالدين خندان است. من هم مي گفتم كه بخندون همان خدا است، خدا.. مادر مي گفت خدا و بخندون هردو داستان هستند. بخند و درها را خودت باز كن..
- دستانم را روي همان ميز و توي ظرف قورمه سبزي جيز كرده بودم. نوار كاست خروس زري، پيرهن پري احمد شاملو را روي صندليهاي همان ميز گوش مي دادم. مادر پشت همان ميز مي نشست و كتاب مسافر كوچولو را هزاران بار برايم مي خواند. روي همان ميز نشسته بودم كه پاسدارها با الله اكبر و تفنگهايشان از ديوار خانه سرازير شدند، خانه را بدنبال پدر، مادر و بخندون گشتند و وانت شان را پر از كتاب كردند و بردند. همان روز، روي همان ميز نشسته بودم كه پاسدارها از من پرسيدند پدر و مادر كجا هستند و گفتم پيش بخندون. پرسيدند بخندون كيست؟ گفتم يا ملا نصرالدين است يا امام زمان يا خدا. البته همه داستان هستند، بخند و درها را خودت باز كن!
نشانی دنبالک
http://www.hylit.net/pctrl/pingserver.php?p=tb&id=521
. برای اين مطلب هيچ دنبالکی موجود نيست
|