Hyper Literary Network  
  شب نوشت‌هاي يك عاشق عاقل
 


خواندنيها

Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1830

Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1832
او


سياسي بود. خيلي سياسي بود. با شاه مخالف بود و فعاليت زيرزميني داشت. كلاس يازده كه بود، ساواك دستگيرش كرد و به زندان افتاد. در زندان با كتاب آشنا شد. وقتي آزادش كردند، “مادر” ماكسيم گوركي را تا آخر خواند. در سن بيست و هشت سالگي در بحثي بر سر ماركس، سر همسايه اش را شكست. تا سي و پنج سالگي قيمه بادمجان -دستپخت زنش سوزان- و كوكا كولا خورد و آروغ زد.
از سال پنجاه و هشت تا شصت و دو فراري بود. آبها كه از آسياب افتاد، ته ريش گذاشت و بيزنس را شروع كرد. ارتباطش با رفقاي حزبي قطع شد و سوسن خانم هر جمعه شب، براي خانواده محترم حاج آقا سليماني – عضو انجمن اسلامي بازار- قورمه سبزي و ميرزا قاسمي مي پخت. سه بار به همراه حاج آقا سليماني و اهل و عيال به حج عمره رفت اما ته دلش هنوز يك كمونيست بود. به حافظ هم ارادتي عارفانه داشت و شب يلدا براي خانواده فال مي گرفت. جنگ كه تمام شد، سهامدار عمده كارخانه شيلنگ سازي اردبيل بود. خاتمي كه انتخاب شد، در مسجد بازار با حاجي سليماني براي آينده جهان اسلام اشك ريختند. يك سال بعد تمام سهام كارخانه شيلنگ سازي را خريد.
خاتمي بار دوم كه انتخاب شد،‌ حاج آقا سليماني تنها به مسجد رفت و اشك ريخت. او با حسابدار سابق بانك مركزي مشغول حساب سازي بودند. همچنان روشنفكر بود و دوست نداشت دخترش چادر بر سر كند: "همان يك مقنعه با مانتوي گشاد كافي است، بعد كه شوهر كردي، خودش مي داند." امروز، او يك مهاجر ايراني-كانادايي است و ماجراي اعدامهاي خونين و سبعانه سال 67 و در خون خفتن رفقا و هم قطارانش را (كه لكه اي سياه بر تاريخ جنايات بشري است) فراموش نكرده و به همراه رفيق يعقوب در مراسم سوگواري آنان با لباس سياه و ته ريش سپيد شركت مي كند.
او يك جوان ديروزي است، يك جوان ديروزي؟!

نشانی دنبالک
http://www.hylit.net/pctrl/pingserver.php?p=tb&id=544
. برای اين مطلب هيچ دنبالکی موجود نيست