|
حماقت هاي من و مهرباني هاي پيرزن
فراموش كردم تولد پيرزن را تبريك بگويم. در اين سه سال هر بار كه به چشمانش نگاه كردم ياد مادرم افتادم.
حدود سه سال پيش بود، تازه ساكن هلند شده بودم و كسي را نمي شناختم. هيچكس.. زبانشان را نمي دانستم و مثل سايه اي از ميان خيابانهاي پر درخت و كانالهاي آب و مردمان سوار بر دوچرخه عبور مي كردم. يك هفته اي مي شد كه با كسي –بغير از شب نشينان كافه ها- صحبت نكرده بودم. براي خودم برنامه اي چيدم كه تا وقتي كلاس زبانم شروع شود، از اين حيراني در بيايم. به مركز اطلاعات توريستي شهر محل سكونتم رفتم تا نقشه و آدرس موزه ها، كليساهاي قديمي و ديدني هاي منطقه را بگيرم و وقتم را بگذرانم. به مركز توريستي شهر قدم گذاشتم، خانمي مسن پشت باجه ايستاده بود و تا مرا ديد، به هلندي چيزي پرسيد. وقتي دانست كه تازه واردم، با لهجه هلندي شروع كرد به انگليسي حرف زدن. نقشه ها و بروشورها را به دستم داد و پرسيد كه كجايي هستم؟ اسم ايران را كه آوردم، به دور و برش نگاهي كرد و گفت كه اين ساعت روز اينجا خلوت است و به نوشيدن قهوه دعوتم كرد.
ايران را مي شناخت و چهل سال پيش، در دوران دبيرستان شعري در كتاب درسيشان در مورد اصفهان خوانده بود كه هنوز از ياد نبرده بود. هفته پيش هم پسرش كتابي از يك نويسنده تبعيدي ايراني (قادر عبدالله) به او هديه كرده بود كه با عشقي آتشين از ايران مي نوشت. اين كتاب دلش را چنگ زده شيفته فرهنگ ما -مردمان سرزمين شعر- شده بود. هزاران سوال داشت كه من تنهاي غمزده (كه حتي صداي خودم را يك هفته مي شد نشنيده بودم) با حوصله پاسخش گفتم. از تحصيلاتم پرسيد و تعجب كرد كه انگليسي را راحت صحبت مي كنم. حدود يكساعت با هيجان و چشماني تر از ايران برايش گفتم و او هم با اشتياقي عجيب حرفهايم را مي شنيد. توريستها مي رسيدند و او كه داوطبانه كار مي كرد ناچار بود راهنماييشان كند. پرسيد كه دوست دارم زبان هلندي را ياد بگيرم؟ گفتم كه در انتظار شروع كلاس زبان هستم و بايد يك ماهي صبر كنم. آدرس و تلفن خانه اش را روي كاغذي نوشت. اما دو دل شد و با خجالت گفت كه بايد با شوهرش هم مشورت كند، اگر او پذيرفت، مي تواند هفته اي دوبار به من درس زبان هلندي بدهد. معلم بازنشسته بود. باز هم فكر كرد و با من و من و شرم پرسيد مي تواند كارت شناسايي ام را ببيند؟ چشمانم گرد شد.. توضيح داد كه در هلند سخت تر مي شود به غريبه ها اعتماد كرد. دلخور شدم اما نشانش دادم. قرار شد فرداي آن روز تلفن بزنم و اگر شوهرش مشكلي نداشت، كلاس زبان را از همان هفته شروع كنيم.
چند ماه بعد از آن روز، پيوند عميقي بين پيرزن و پيرمرد و من برقرار شد. بسياري از جزئيات و دقايق زندگيم را برايشان تعريف كردم و آنها هم. پيرزن، تمام كتابهاي قادر عبدالله را خريد و خواند. هزاران سوال در مورد ايران از من پرسيد و پاسخش گفتم. تمام مطالب سياسي، خبر، گزارش، مصاحبه روزنامه هاي هلندي در مورد ايران را برايم نگاه مي داشت و ترجمه مي كرد. امروز شايد تقريبا تمام متنهايي كه به زبانهاي هلندي و آلماني در كتابخانه هاي هلند (در ارتباط با ايران) يافت مي شد را خوانده است. كمي هم زبان فارسي آموخته با لهجه شيريني به زبان مادريم –فارسي- احوال پرسي مي كند. در تمام مدت اين سه سال، هفته اي سه بار از او كارت پستال داشتم و نامه هايي كه در آنها به زبان ساده هلندي از آداب و رسومشان مي نوشت. تمام كارت پستالها و نامه هايش را مثل گنجي نگاه داشته ام. قسمتي از كارت پستال ها روي طاقچه بزرگ خانه ام زير پنجره رديف ايستاده اند و باقي آنها را در يك فريم بزرگ، قاب كرده ام. هر بار كه به اين كارتها نگاه مي كنم، يادم مي آيد كه در هلند تنها نيستم.
هفته پيش تولدش بود و فيلم استاكر تاركوفسكي، من احمق را جادو كرده بود. در كتابي كه مي خواندم غرق شده بودم و زمان را باز فراموش كردم. مست بودم باز. در تقويم، مبايل و هزار گوشه تاريخ تولدش را نوشته بودم اما هوش و حواسم را باز ادبيات و دوست/دشمن جديدم - سينماي مهربان وبيرحم تاركوفسكي- ربوده بودند.
امروز سفارش دسته گلي دادم در اينترنت و به او زنگ زدم. با ديوانگي هايم آشناست، انگار صد سال است كه مرا مي شناسد. مادرخوانده هلندي من، صد سال ديگر هم فراموشكاري و حماقت اگر بكنم، دلگير نخواهد شد. دوستت دارم پيرزن.. دوستت دارم..
نشانی دنبالک
http://www.hylit.net/pctrl/pingserver.php?p=tb&id=575
. برای اين مطلب هيچ دنبالکی موجود نيست
|