Hyper Literary Network  
  شب نوشت‌هاي يك عاشق عاقل
 


خواندنيها
خزعبلات شخصي


يك هموطن مسن ايراني كه ساكن شهر ماست، مدتي آشنائيش را به من تحميل كرده بود. از آنجايي اين مردك با تمام شيطان صفتي اش گاهي حرفهاي حكيمانه اي مي زد، پيغمبر صدايش مي كردم. يك روز آقاي پيامبر مثل جن بو داده جلوي
در خانه ام ظاهر شد و از راه نرسيده گفت كه شماره تلفن پدرت در ايران را به من بده بايد او را در جريان كارهاي تو بگذارم. گفتم كه اختيارم با خودم است و پدرم شما را به خودم حواله خواهد داد، بگوئيد چه بلايي سرتان آورده ام؟ گفت امروز از جلوي فاحشه خانه شهرمان عبور كرده. گفتم كه چشمش روشن ولي من كه آنجا نبودم؟! بجاي جواب دادن اضافه كرد كه ديشب هم با زنش به ديسكوي ايراني رفتند و آنجا چاقوكشي شد. گفتم من آنجا هم نبودم و چاقو هم بلد نيستم بكشم، پس چه چيز را مي خواهد به پدرم بگويد؟ با زهرخند پيامبرانه اش گفت: همين كه نه اينجاها هستي و نه اونجاها.. تو خجالت نمي كشي؟ به تو هم ميگن جوون؟

يك تصميم احمقانه گرفته ام و براي همين گفتم تا پشيمان نشده ام بيايم اينجا ثبتش كنم تا نتوانم به اين آساني ها زيرش بزنم. قضيه از اين قرار است هوس كردم گاهي با خزعبلات نيمه شخصيم حالتان را بگيرم. راستش وبلاگ نويسي يكي از عوارض دلپذيرش اين است كه آدم را از اتوكشيدگي نوشتاري خلاص مي كند. نثرت “خفن” تر مي شود و احساس مي كني كم كم داري همسن و سال خودت مي شوي. اين عصا قورت دادگي (در نوشتار) را از ايران با خودم آوردم و تحفه زياد دلچسبي نيست. يك جوان ايراني بايد جوان باشد. البته قرار نيست طبق فرمايش پيامبر شهرمان، به بهانه جواني اينجا فاحشه خانه باز كنم يا ديسكوي ايراني و چاقوكش خانه راه بياندازم، اما بعضي از نوشته هايم شخصي تر و خودماني تر خواهد شد.

پ.ن- هر شش دانگ وجودم تقديم به دوست عزيزي كه دلم را با تلفنش از ايران شاد كرد. :)


نشانی دنبالک
http://www.hylit.net/pctrl/pingserver.php?p=tb&id=588
. برای اين مطلب هيچ دنبالکی موجود نيست