اوضاع سوار بر خر مراد نيست. سه روزي مي شود كسالت معنوي دارم، تلخم. مبايلم خاموش است و تلفن و پيامگير كذايي را
خفه كردم. كار و تحصيلات عاليه هم اينجور مواقع تعطيل مي شوند. امروز از مستر كلاس
جشنواره بين المللي فيلم مستند آمستردام جيم زدم. يعني اصلا نرفتم. دو روز است كه مثل ديوانه ها مي نويسم و دور مي ريزم . دوباره نوبت غيبت دارد شروع مي شود انگار. چند سال ديگربه همين منوال بگذرد دوستان غربي مي روند بر خلاف من مسلمان مي شوند و امام زمان بودنم را دربست مي پذيرند.
امروز هم يك خزعبلاتي توي وبلاگم صادر كردم كه سرشب ناكار شد. يك كتاب هم از ايران برايم فرستاده اند كه ترجمه اش حالم را بهم مي زند. نتوانستم بيشتر از يك فصل تاب بياورم. دوست ناشرم قرار شده كتابهايش را برايم بفرستد تا گلويي تازه كنم. يك ليست بلند بالا هم داده ام خانواده برايم در آن جعبه هاي خشن پست ايران، به همراه قطاب مخصوص راهي كنند تا يحتمل در شبهاي مسافرت كريسمس ويارم برطرف شود.( قرار شده خواهر مربوطه، چند فروند لواشك به شدت ترش و آلوده به انواع باكتري لاي كتابها جاسازي كند.) اينترنت مربوطه را هم تا امروز عصر گويا كابل برگردان كرده بودند، قاط مي زد. توفيق اجباري شد و چند ساعتي در جنگل كنار خانه ام پرسه زدم و به همه چيز فكر كردم.
فردا مي روم به كافه
كافران بي نماز كه پيش نويس سناريو «برگها» را به تصوير نزديك كنم. در صورت تصويب، يك فيلم كوتاه خواهد شد از ماجراي يك معلول ذهني خارجي(غير هلندي- اينجا هلندي ها داخلي هستند) كه با كفشهايش روي برگها را لگد مي كند تا مثل سرزمين خودش صداي خش خش بشنود، اما در هواي باراني هلند، برگها....
اين دوست فيلمساز ما باز هم دارد روي يك پروژه مربوط به ون گوگ عزيزم كار مي كند. كار مستندي است در ارتباط با نقاشي هايي كه گفته مي شود اثر ون گوگ هستند اما موزه ون گوگ با ناخن خشكي و محافظه كاري قضيه را تاييد يا تكذيب نمي كند. فيلمنامه و البته بودجه حرف ندارند. قسمتي از تصوير برداري انجام شده و فيلمبردار هم بچه معروف هست. مدت فيلم هم پنجاه دقيقه خواهد بود. قسمتي از مصاحبه هاي انجام شده را ديدم، به شدت جاندار و گيرا هستند. سال آينده از يكي از شبكه هاي دولتي هلند پخش خواهد شد.
راستي،
وبلاگ ابطحي را هم خواندم. اگر جاي او بودم همان ساده نويسي جوان پسندانه را با ميزان "لازمي" از سياست مي آلودم تا به سرنوشت
وبلاگ سعيد شريعتي دچار نشوم. ( يك نيشگون آبدار هم از خاتمي مي گرفتم بيزحمت)