Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1830
Notice: Trying to get property of non-object in /home/hylitnet/public_html/ay/pctrl/phpm/lib/weblog.fns.php on line 1832
جبرئيل
جبرئيل، مي خواندم. بيرون پنجره منتظر ايستاده است. جلوي آينه مي ايستم و دستي به صورت و چانه ام مي كشم. صاف صاف است. شش تيغه. ادوكلن را روي صورت و گردنم اسپري مي كنم، شال گردنم را مي پيچم و زيپ كاپشنم را بالا مي كشم.
- چند لحظه! آمدم!
ليواني شراب سرخ مي نوشم، لنگه هاي پنجره را باز مي كنم و آرام بر شانه هايش مي نشينم. جبرئيل آرام و فكور شايد به هيجان امشب من فكر مي كند. امشب مرا به عرش خواهد برد. به عرش اعلي. به نزد خدا. خداي آسمانها و زمين. خداي بخشنده مهربان. خداي لم يلد و لم يولد، خداي و لم يكن كفوا احد...
چكيده حرفهايم را روي تكه اي كاغذ نوشته ام. بايد به خدا بگويم. بايد او را روشن كنم. بايد شفافيت كفر را جلوي چشمانش بگيرم. بايد شهوت را به صورتش بكوبم. بايد سكس با عشق را تجربه كند. بايد زميني شود. بايد سيگار لايت بكشد. بايد مقاله بنويسد. بايد روي صندلي بدون پشتي كافه بنشيند و جواب چشمكهاي دخترك پشت بار را با لبخند بدهد.
براي آسمان دست تكان مي دهم. آبي تيره است، پر از دانه هاي سفيدي بنام ستاره. «جبرئيل، آسمان را چگونه مي بيني امشب؟» پاسخ بندگان را نمي دهد، او يك فرشته است. «جبرئيل، دهاني تر كنيم. سردم است امشب. اضطراب دارم. مرا به كافه اي ببر، آبي تيره آسمان چه سرد است امشب جبرئيل..»
* * *
نمي دانم عبدالحميد را كجا ديده ام؟ قيافه اش آشناست. سالهاست به همين كافه مي آيد. تنهاي تنها. هيچ كس او را نمي شناسد. هيچ كس از گذشته اش خبر ندارد. عبدالحميد هميشه تنها روي ميزكوچك گوشه كافه مي نشيند، گيلاسي شراب قرمز ميان دستانش مي گيرد، سيگاري ميان انگشتانش مي سوزد و به سقف كافه خيره مي شود. چشمانش از ميان سقف، گويا آبي تيره آسمان را مي بينند و دانه هاي سفيدش: ستاره ها را.
مشتريان ثابت كافه، كاري به كارش ندارند. او را با سقف كافه و گيلاس شرابش تنها مي گذارند. بارها خيره به او نگريسته ام و او هربار با چشمانش از نگاهم گريخته و باز به سقف پناه برده است. سراغش مي روم و روبرويش مي نشينم :
- تو كيستي عبدالحميد؟
- من تو هستم. آن شب را يادت هست؟ جبرئيل را، خدا را، عرش اعلي را، يادت هست؟ يادت هست تو و من، من و تو با جبرئيل به كافه و بعد به آسمان رفتيم؟ يادت هست خدا مرده بود؟ من جبرئيل هستم. من خدا هستم. من تو ام. تو من هستي. من آسمانم. ستاره ام. كافه ام. چشمم. صدايم. سيگارم. شرابم. من عبدالحميدم . برو.. برو و مرا با سقفم تنها بگذار...
* * *
از وقتي خدا مرد، جبرئيل كار سياه مي كند. بندگان را با گيلاسي شراب سرخ به آسمان مي برد. دست به فرمانش حرف ندارد، امضاي خدا پاي گواهينامه پايه يكش است.
نشانی دنبالک
http://www.hylit.net/pctrl/pingserver.php?p=tb&id=723
. برای اين مطلب هيچ دنبالکی موجود نيست
|